ساواصل سیری عبر شرایین...
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 14:16
محبوبم، لکنت من از حد خارج است و گاه خودم را سری بی دهان می بینم و آن گاه چطور لب باز کنم و شرح ماجرا کنم؟ با لب نداشته؟ با دهانی که نیست؟خط و ربطم را گم کرده ام، قادر... شبیه بندبازی ام که نه روی بند تعادل دارد و نه هنوز کاملا افتاده است؛ واژگون ام میان زمین و آسمان و نه ایستاده ام به استحکام و نه ...
آن دو تا رطب...
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 14:16
من میفهمم وقتی می خواند: دو تا چشم رطب داری، از عشق همیشه تب داری، یعنی چه... من بدجوری میفهمم آن دو رطب توی انبوهی گندم و شیر و نمک چه معجون خانمان براندازی ساختهاند! فقط من میفهمم مزهی آن ترکیب جادویی را... Adblock test (Why?)
عینیک بلدی...
-
تاریخ: 1402/2/5 ساعت: 19:39
[unable to retrieve full-text content]نوشتهها را به تدریج بر خواهم گرداند...
اول اردیبهشت ماه جلالی......
-
تاریخ: 1402/2/5 ساعت: 19:39
[unable to retrieve full-text content]امروز روز ماست؛ سعدی و تو من...
انقذنی...
-
تاریخ: 1402/2/5 ساعت: 19:39
دیدهای کسی با زبان مادریاش قهر کند، این طور که من کردهام سالها؟ میدانی که سالهاست با ذوق به ترانهای ترکی گوش نداده ام و از رشید بهبودف مخصوصا و آن ترانههای معروفِ ورد زبان همهاش، دلاشوبه میگیرم؟ یک مشت رمانتیسم دو پولی شدهاند آن ترانهها برای من... اصلا تحمل بازیهای احساسی همزبانان ام را ندارم. شاید ...
دللول یا ولد یا بنی دللول...
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 22:36
طول کشید تا به خود بیایم. همیشه مقهور ضربه هایی می شوم که از چیزی عین پتکی فولادی بر پشت سرم وارد می شوند و این بار هم همین بود. حالا نزدیک یک ماه می شود که پسرم را ندیده ام. نبودن تو هم مزید بر علت... سفت و سخت شده ام در این روزها، قادر... از برابر زخم ها آرام گذشته ام، هرچند آنها بخواهند سهمگین و ...
معلق ماندم بین زمین و آسمان...
-
تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 22:36
قادر با تو در تلگرام حرف می زدم و آن قدر شوق دیدن عکست و خواندن حرفهات را داشتم که حواسم نبود وسط خیابان و گوشی ام را از دستم زدند. حالا باید دنبال گوشی و سیم کارت تازه باشم تا بعدش بتوانم گفت و گو را با تو پی بگیرم. چقدر تشنه ی حرف زدن با توام و لعنت بر این شانس... Adblock test (Why?)
قل بحبک...
-
تاریخ: 1401/12/29 ساعت: 14:58
[unable to retrieve full-text content]بقول بحبك قلبي بيكبر وسع الكون و يرجع يصغر عمر فوق الرمل الدايب قصر الشوق اللي ما بيتعمر...
که تاب آتش سعدی نیاورد اقلام...
-
تاریخ: 1401/12/27 ساعت: 21:43
من و گوهر تنگ حوصله ایم، اما نوع مان علی حده است. او برای داشتن خانه ای مستقل دل دل می زند و من برای نزدیک بودن به محبوب. برای او این تحقق آرزو باید کامل رخ دهد، اما من به قول شیخ اجل این گونه ام که: تو در کنار من آیی من این طمع نکنم/ که مینیایدت از حسن وصف در اوهام. گوهر به خام طمعی من می خندد و من...
اهواک بلا امل...
-
تاریخ: 1401/12/27 ساعت: 21:43
کاش بودی... کاش بودی و حضورت تنها با سه نقطه ای اعلام می شد... همین کفایت می کرد و نیاز به بیش از این نبود... کاش نگرانی من از حالت را همین سه نقطه پایان می داد. باور کن که همین نقطه ی کفایت بود و دیگر زبانم در کام و قلمم بر صفحه تکانی نمی خورد... این خواست تو بود که به جنبش وا می داشت شان...اهواک و...
املأ لیلی بالقبلاتک...
-
تاریخ: 1401/12/22 ساعت: 20:02
یک هفته ای می شود که شوپن رفته پیش پدرش. زنگ می زند و می گوید خوشحال است و حسابی خوش می گذرانند. در هفت هشت ماه گذشته مدام پیش من بود و دوست نداشت جایی برود، اما ناگهان به سرش زد برود و مدتی را در جمعی مردانه میان پدر و عموها بماند. من هم گوهر را آوردم خانه ام؛ خاله ای که پیش مادرم زندگی می کند. هزا...
غازلنی...
-
تاریخ: 1401/11/30 ساعت: 13:41
قادر؟ آه که چه قدر تشنهی سیریناپذیر صدا زدن اسم توام! اگر مجالام بود آنقدر بیوقفه صدات میکردم... آنقدر که نفسام بند بیاید.عزیزم، میدانی چه روحی در من دمیدی با صدات؟ با آن شعرهات که اکسیر شیدایی مناند؟قادر؟ آنقدر شوقات در من سر به فلک میکشد که گاه زبانام تاب گفتناش ندارد. صدای تو، کلماتات مرا از این ...
و عیونک الصیف ... و عیونی الشتی ...
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 17:13
در رمان اخیرم که مشغول بازنویسی آن ام، مردی است به نام فؤاد که از دل هور آمده است. چشم هاش را به بحرالمیت شباهت داده ام که هر که به او نگاه کند، همواره آبی، بی تلاطم و بی خطر غرق شدن در برش می گیرد. دل فؤاد از خشکی هور خون است و دنبال اکسیری برای بازگرداندن زمان به عقب و کند کردن اش است تا شاید بتوا...
یا من صورت لی الدنیا کاقصیدة شعر...
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 17:13
قادر؟ گاهی چیزی بگو، حتی شده کلمهای یا سه نقطهای. گاهی با من حرفی بزن. گاهی از حالت بگو و بگذار کمی آرام بگیرم با هرچه میگویی، حتی اگر سه نقطه باشد که جهانی حرف در خود دارد. گاهی از روزمرگی هایت بگو، از آن حکایتهای هزاران هزارت بگو و ببین که من سراپا چشم ام برای خواندنت و گوش ام برای شنیدنات، بی آن ...
بین اللیل و السنین...
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 17:13
حبيبتي زنبقة صغيرةأما أنا فعوسج حزينْطويلاً انتظرتها طويلاجلستُ بين الليل والسنينْ...طویلاً انتظرتک طویلاًجلستُ بین اللیل و السنین...هیچ گاه نتوانستم از فکر کردن به تو بکاهم، هر چه تلاش کردم در تو غرقه تر شدم و مدام و مدام و مدام به تو فکر کردم و می کنم... و هر چه می گذرد شدت بیشتری می گیرد این اشتغ...
أنا لحبيبي و حبيبي إلي...
-
تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 13:14
رمان منیف آنقدر جذبام کرده که دلام نمیآید تمامش کنم. به همین خاطر ذره ذره پیش میروم. منصور عبدالسلام و الیاس نخله شبها سوار بر قطاری که به مرز رهسپار است، در گفتوگویی بیانتها، همچون شب پیش رویشان، در کار کاویدن جهاناند، درست جلوی چشمام. تصویرشان را با وجود آن همه قصه که از خود گفتهاند همچنان پشت پرد...
بکتب اسمک یا حبیبی عالحور العتیق...
-
تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 13:14
خیال کن پس از معاشقه ای شیرین و پرشور و حرارت کنار هم دراز کشیده باشیم. تو صاف خوابیده باشی و من مایل به تو. پای راست ام را انداخته باشم روی پاهات تا تو را در آن لحظه مال خود بدانم. دست بر سینه ات بکشم و انگشتانم بازیگوش و بی محابا روی پوست صاف و سفتت بدوند. فکر کن لب هام تاب دوری از گلویت را نداشته...
حبیتک بالصیف، حبیتک بالشتی...
-
تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 13:14
چند روزی است بین خواب و بیداری، جایی که مرز هذیان و هوشیاری به مویی بند است و درست نیمههای شب، خیال میکنم که الان در میزنی و من دیوانه از شوقت میدوم پای در، مبادا لحظهای دیر کنم در باز کردن آغوشم که دقیقا اندازهی تو جا دارد. تو کت و شلواری پوشیدهای قالب تنت، بی ذرهای دوخت کم یا زیادی. پیرهنت با آن د...
انا عندی حنین...
-
تاریخ: 1401/10/5 ساعت: 23:26
قادر عزیزم، بی پرده و بی پروا دلم می خواست با تو حرف بزنم، انگار که حتی قلمی یا صفحهای نباشد که واسطه بیاندازد میان من و تو. عزیزدلم؟ می دانی در طی شبانه روز چند بار صدایت می زنم؟ چقدر تو را کنارم، درست پشت سرم، دراز کشیده بر بستر یا ایستاده پشت سر، حس می کنم که دست هات را حمایل کرده ای دور تن ام و ...
سر از این خمار مستی...
-
تاریخ: 1401/10/1 ساعت: 18:00
قادر؟ آخ که چه قدر تشنهی صدا زدن توام. آنچنان عطش دامنگیر و پیشرونده ای است در من برای صداکردن اسمت که نمی توانی تصور کنی. این مدام خواندنات، نرم، پر آه، بیهوا و پر از شهوتِ شنیدنِ «بله، جانم!» های مکرر از تو! لعنت به تو که هر چه دورتر میروی در من بیشتر می جوشی، بی آن که خودت بخواهی!این کتاب عبدالرح...