گم در مه

متن مرتبط با «شهر من بخند پالت» در سایت گم در مه نوشته شده است

جزئیات تازه از من کاتب نیستم، نمی شوم...

  • نیلوبلاگ

    من کاتب نیستم، نمی شوم... اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «من کاتب نیستم، نمی شوم...» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. مگر نه این است که نوشتن انرژی کلمه را هزاران برابر می کند؟ مگر رسمیت کلام از مکتوب بودنش نمی آید؟ مگر نمی گویند هر کلمه ای تا مکتوب نشود اعتبارش در تعلیق و ابهام ...

    ادامه مطلب
  • من کاتب نیستم، نمی شوم...

  • نیلوبلاگ

    من کاتب نیستم، نمی شوم...مگر نه این است که نوشتن انرژی کلمه را هزاران برابر می کند؟ مگر رسمیت کلام از مکتوب بودنش نمی آید؟ مگر نمی گویند هر کلمه ای تا مکتوب نشود اعتبارش در تعلیق و ابهام است؟ مگر به قلم قسم نخورده صاحب کائنات؟ پس این همه درد پیچیده در کلمات چیست که طاقت را طاق می کند و تمام جوارح را فلج؟ همین ها مگر باز نمی دارد آدمی را از نوشتن؟ همین ها مگر مانع نیست که دست بکشی از نوشتن و کلمات را در لایتناهی گم کنی و همه ایده ها و افکار را از اعتبار ساقط کنی؟ تازه مگر خیلی از همین نوشته ها نی...

    ادامه مطلب
  • حتی یذوق منه کاسا من الکرامه.....

  • نیلوبلاگ

    خوابت را دیدم. دیدم که به تو گفته ام دلتنگم و تو چشمه ای از شعر شدی و جوشیدی. کنار شط بودیم و از شدت زلالی کف اش پیدا بود و تو که شعر می گفتی کلماتت با جوهری لاجوردی کف شط حک می شد و آب رنگش را نمی برد و می خواندی و می خواندی و شعرت تمام نمی شد و نفس کم نمی آوردی و کلمات کف شط قطار می شد و تمام نمی شد و انگار دریا بود، با عمقی کم اما چنان زلال که انگار اصلا آبی نباشد، اما بود و تو بودی و شعرت و ناتمامی و من که در حیرت بودم. دلتنگی رفته بود و فقط حیرت از تو و کلماتت مانده بود... و تو یک نفس و با حرارت می خواندی و کف شط از سفید و لاجوردی پر بود... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در اندرون من خستهدل ندانم.....

  • نیلوبلاگ

    تفتیده و تشنه مینشینم روی نیمکت گوشهی مغازه تاجفروشی، منتظر دلال ارز، در دل کوچه مروی. دو زن با چادر عربی اما لهجهی کردی مدام تاجها را روی سر میگذارند و در آینه قدی کنار من براندازشان میکنند. زن جوانتر عروس است و آن یکی مادرش. زن با لهجه کرمانشاهی به فروشنده میگوید جدیدترین تاجش کدام است و مرد با لهجه مریوانی جواب میدهد. تاج عروس روی چادر مشکی؟ تاج فقط روی خرمن موها نشان میدهد عیارش را و قشنگیاش را. زن مسن میگوید تو بودی کدام را برمیداشتی؟ تاج سادهتر اما با میانه پهنتر را نشان میدهم. میگوید من هم این را دوست دارم. تاج سالها حسرتم بود و لباس عروس هم. حالا فقط خواب حسرتم شده، خوابی که درهای فروشنده و بلعنده باشد و دیگر برم نگرداند به این هیاهو. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گر تو باشی که نباشم، تن من برخی جانت.....

  • نیلوبلاگ

    آن جا که می خوانی: آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت... چه قدر صدات جادو می کند هر بار مرا. چند بار از سعدی خوانده ای و آخرینش این بود. امروز روز سعدی است. گوشش می دادم امروز. اگر می خواستی یکی تازه اش را بخوانی کدام غزل را انتخاب می کردی؟ حالت با کدام خوش بود؟ اگر فراغتی بود بخوانش برای من هم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • منذ تحکی...

  • نیلوبلاگ

    من دلتنگم و می خواهم حرف بزنم با تو، خیلی عادی، درباره موضوعات روزمره. عین دو بچه آدمیزاد می خواهم با هم حرف بزنیم. مثل همه آدمهای دیگر که دست کم می توانند ده جمله معنی دار با هم رد و بدل کنند، بدون دغدغه. من فقط گفتوگو دلم میخواهد بی آنکه از بعدش واهمهای داشته باشم که تو بخواهی درها را ببندی، بی هر چیز دیگری که بتواند برایت تنش ایجاد کند، بی حاشیه، صرفا کمی احوال پرسی و معاشرت. آخ، خدای من! این درخواست این همه میتواند سخت و ناممکن باشد؟ این را هر دو موجود زنده ای روی زمین انجام میدهند با هم، اما میان من و تو شبیه جان کندن شده، دشوارترین و جانفرساترین کار دنیا شده، اتفاقی که مشابه آن برای تو با هیچکس غیر من نمیافتد. به هر حال گفتم، من میخواهم حرف بزنم و فکر میکنم این چندان سخت نباید باشد. خو...

    ادامه مطلب
  • من ایستاده ام در خواستنت، نه نشسته، با همه هوشیاری و جان خواهان توام.....

  • نیلوبلاگ

    دلبر قدرقدرتِ من! طوری بندی و بسته ی تو شده ام که خودم هم نمی فهمم با خودم چه کنم. انگار طلسمم کرده باشی و هیچ چیز نتواند این طلسم را باطل کند. همیشه امید داشتم جایی و طوری و چیزی این عطشم به تو کمی فروبکاهد و بتوانم از چیزی غیر تشنگی هم با تو حرف بزنم، اما نمی شود. تشنگی امان نمی دهد و حال خودم را نمی فهمم وقتی می بینم نیستی، دقیقا همان وقتی که دلم می خواهد با من حرف بزنی و شاید از این تشنگی بکاهی تو دوری می کنی، تلخ می شوی و نمی گذاری. برای همین وحشی می شوم و این طور می افتم به جانت....نتوانسته ام هیچ طوری فکر کردن به تو را متوقف کنم، با این که خیلی وقت ها حضور نداشته ای، اما محبوب من، در تک تک روزهای این چهار سال هیچ نشد که از تو خالی باشم و دلتنگت نشوم و به تو فکر نکنم. زمانی طولانی گمان...

    ادامه مطلب
  • یا من صورت لی الدنیا کاقصیدة شعر...

  • نیلوبلاگ

    قادر؟ گاهی چیزی بگو، حتی شده کلمهای یا سه نقطهای. گاهی با من حرفی بزن. گاهی از حالت بگو و بگذار کمی آرام بگیرم با هرچه میگویی، حتی اگر سه نقطه باشد که جهانی حرف در خود دارد. گاهی از روزمرگی هایت بگو، از آن حکایتهای هزاران هزارت بگو و ببین که من سراپا چشم ام برای خواندنت و گوش ام برای شنیدنات، بی آن که کلمهای بگویم، اگر تو نخواهی که بگویم.من اگر از تو نشنوم و نخوانم تاب تحمل این همه ام نیست، نه تمرکزی دارم، نه تجمع خاطری... هیچ هیچ... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • که هنوز من نبودم...

  • نیلوبلاگ

    نگاه کن! پدیدهها هرگز دکمهای برای عقبگرد و محو کردن اثرشان از حافظهی ما ندارند، مثل این تغییر پارادایمی که حالا و این روزها تجربه میکنیم و مثل تو... اما تو فرقهایی داری... من هر چه عقب برگردم به نقطهای که اثری از تو نباشد در زندگیام نمیرسم. همیشه پر بودهام از تو، حتی وقتی هنوز نیامده بودی، نه! نقطهی هنوز نیامدنی در کار نیست حقیقتا، تو همیشه بودهای... تو همیشه نقطه تلاقی محال و ممکن بودهای، همهی نبودنها و نشدنهات در آن واحد عمق بودن و عین شدن بودهاند... حیرت همواره من هم از همین امر است که تمامی ندارد... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • بهمن خالی

  • نیلوبلاگ

    بهمن امسال ماه چندان پرباری نبود. اوایل اش یک سری کار که به بیگاری شباهت داشت و بعدش مریضی سخت خودم و پسرک ام زمین گیرمان کرد حسابی. نهایتا هم سفر نقد کتاب ام است به مشهد که گرچه چهار پنج روز است، اما عملا دو هفته وقت ام را می گیرد و پرت ام می کند به آخر ماه. این ماه را هیچ کاره بودم تقریبا و هنوز بعدِ سه ماه کم کردن از بار کارِ بیرون، باز هم نمی دانم با خودم چند چندم. شاید چون دربست و بی مزاحم در خدمت نوشتن نیستم و همواره چیزهای مخل جریان آزاد فکر هست که نگذارد نرم و روان پیش بروم. تا ننشینم و به نظم و قاعده ننویسم نمی توانم بفهمم چه طورم و چه گونه ام. امروز صبح باز همان بیزاری غالب صبح ها...

    ادامه مطلب
  • شهر من بخند*

  • نیلوبلاگ

    دیشب هیچ فکر نمی کردم از ترکیب برنج و گوجه و گوشت و پیاز و سیب زمینی برسم به آن چه که آرزوی شام بچه گی هام بود؛ استانبولی. عصرها که می رفتیم خانه ی در و همسایه و فامیل به گپ و گفت، و نه به شام، خیلی وقت ها بوش که از آشپزخانه شان می آمد بدجور ضعف ام می انداخت. هیچ وقت توی خانه شام نداشتیم. چی می شد لطفی می کردند و گهگاه کله جوشی، سیب زمینی یی، نیمرویی می پختند و سرافرازمان می کردند. این که می گویم نه این که مثلا نداریِ آن سال ها را به رخ بکشم؛ که خب به رخ کشیدن ندارد و همه مان این طور بوده ایم، بیش تر از آن بابت است که خوشبختی آدم ها آن وقت ها چی بود و حالا چی هست. ...

    ادامه مطلب
  • نخفته ام به خیالی که می پزد دل من

  • نیلوبلاگ

    زن های عاصی. مردهای عصیان گر. آدم هایی که توی قالب های تنگ له شده اند آن قدر که از سوزنی ترین سوراخ ها می زنند بیرون تا نفس تازه کنند. آدم های روایت گر پشت در پشت نسل های سوخته. کتاب تازه ی شهسواری فرصت دیدن این آدم ها بود. دیروز خودش آمده بود. بار اولی بود که از نزدیک می دیدم اش. برعکس قضاوت من از عکس هاش، صاف و ساده بود و خاکی. از تجربه ی نوشتن اش گفت و از عرق ریزی ها ناتمام روح. گفت که مراقبه می کند برای احضار آن داستان ها و آن آدم ها از اعماق وجودش. گفت که همه ی این ها در درون ما هستند و باید جان بکنیم و بیرون شان بکشیم. از خودم پرسیدم یعنی احمد و رضا و پروانه ی...

    ادامه مطلب