The most cinematic face of love-2
-
تاریخ: 1401/9/21 ساعت: 13:26
در سکانسی از فیلم پاپیون که شاید از ماندگارترین های این فیلم باشد، قهرمان داستان در دادگاهی محاکمه می شود که گویی به نوعی محکمه ی وجدان اوست؛ جایی که برای او اشد اتهام را به اثبات می رسانند. اتهامی که بر قتل نفسی دیگر یا جنایتی در واقعیت دنیای خارج دلالت نمی کند. پاپیون می پرسد من کسی را نکشته ام و ...
The most cinematic face of love!-1
-
تاریخ: 1401/9/18 ساعت: 10:15
سناریوها را همین طور فی البداهه و در لحظه جاری شان می کنم روی صفحه، بی رعایت ترتیب و آداب و منطق دراماتیکی شاید! بی آغاز و پایانی شاید! با نهایت عدم قطعیتی که همیشه بین من و تو برقرار است. تابلو را چهارده سال پیش، از بساطی های حاشیه خیابان انقلاب خریدم؛ نقاشی سردر باغ ملیِ غرق در برف، تصویری که شاید...
که هنوز من نبودم...
-
تاریخ: 1401/9/10 ساعت: 14:45
نگاه کن! پدیدهها هرگز دکمهای برای عقبگرد و محو کردن اثرشان از حافظهی ما ندارند، مثل این تغییر پارادایمی که حالا و این روزها تجربه میکنیم و مثل تو... اما تو فرقهایی داری... من هر چه عقب برگردم به نقطهای که اثری از تو نباشد در زندگیام نمیرسم. همیشه پر بودهام از تو، حتی وقتی هنوز نیامده بودی، نه! نقطهی...
دعونی مع دموعی و رغائبی...
-
تاریخ: 1401/8/16 ساعت: 16:08
شده بخواهی خسته از شلتاق خلایق به خلوتی خاص پناه ببری و جهان را خالی از بنیبشر تصور کنی؟ به حال خودشان بگذاری و بگذارندت به حال خود؟ شده به خلوتت جز محبوب و ترانههای کلاسیک عربی، کسی و چیزی راه نداشته باشد؟شده بگذاری جهان با هراسها و ناامنیها و تعلیقهایش تنها بماند و تو را با تمناهای به جایی نرسیدها...
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک...
-
تاریخ: 1401/8/11 ساعت: 19:55
آخ قادر! چه سالهای نزیسته ای با تو دارم! چه نزیسته سالهایی که همه را متراکم توی سینه نگه داشته ام تا در وقتی مقتضی این داد را مبسوط از تو بستانم. سالهایی که همه بی تو گذشته و دوباره باید با تو تجدیدشان کرد؛ آن پیاده روی های درازدامن در طول خیابان انقلاب یا ولیعصر یا امیرآباد، آن بوسه های پنهانی روی ...
ای دل تنگ مرا با لب تو حق نمک...
-
تاریخ: 1401/8/8 ساعت: 17:47
آخ قادر! چه سالهای نزیسته ای با تو دارم! چه نزیسته سالهایی که همه را متراکم توی سینه نگه داشته ام تا در وقتی مقتضی این داد را مبسوط از تو بستانم. سالهایی که همه بی تو گذشته و دوباره باید با تو گذران شان را تجدید کرد؛ آن پیاده روی های درازدامن در طول خیابان انقلاب یا ولیعصر یا امیرآباد، آن بوسه های پ...
تشنگی برای نوشیدن صدایت...
-
تاریخ: 1401/7/29 ساعت: 1:09
چه قدر دلتنگ صدای توام. امروز چه دیر فهمیدم که زنگ زده بودی. لعنت بر اینترنت و این خطوط کج و معوج و ناکارآمد ارتباطی! لعنت بر هر آنچه میان من و تو مایه انفصال میشود!می دانی چند وقت است صدایت را نشنیدهام؟ ده ماه تمام! نفرین بر تمامی جادههایی که مرا از تو دور می کنند. Adblock test (Why?)
تو نقطه کفایت معنای جمله ای
-
تاریخ: 1401/7/29 ساعت: 1:09
آذر حالا چشمهی نوشتنش خشکیده؛ همین نویسندهی فروکاسته به پاورقینگار، همین زن تقلیل یافته له موجودی که این روزها گذران ِ وقت میکند به جای زندگی.لابد میپرسی مگر میشود ننویسم؟ یا نخوانم؟ یا دستی به سر و روی آشفتهام نکشم، نه که اینها را نکنم، اما طوری ماشینوار و از سر رفع تکلیف که بودن و نبودنش را توفیری...
هجرانش چنین است، وصالش چون است؟
-
تاریخ: 1401/7/29 ساعت: 1:09
توی خواب نخلی تناور دیدم که میان حیاطی فراخ در اهواز بود. آفتاب همه جا را پوشانده بود. انگار کلی آدم دعوت کرده بودیم. خانه مال ما بود. تو را می دیدم که دور و بر در تکاپوی پذیرایی از مهمان بودی و من در ولع خوردن از خرمای تازه چیده از نخل. اما مگر چیدن خرما به این راحتی هاست؟ همیشه این طور دیده ام که ...
اعطنی نای و غن...
-
تاریخ: 1401/7/11 ساعت: 19:55
آیا این گشودن فصل تازه ای است؟ این افتادن پوست، این افتادن و افتادن اش تا رسیدن به مرز گوشت؟آن قدر حتی در این پوست اندازی، دلم تنگ می شود برای شنیدن صدای تو که می خواهم اژدهایی شوم و همه ی جاده های زمین را تا رسیدن به تو ببلعم، تا نبودن هیچ مرزی بین ما...این روزها مرا بد جور یاد آبان 98 می اندازد. ی...
همه عمر؟
-
تاریخ: 1401/5/22 ساعت: 15:39
[unable to retrieve full-text content]همه عمرم آدم قلقلکی بودم و معطل یک آغوش...
در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
-
تاریخ: 1401/5/1 ساعت: 14:19
این قطعا باید اصطلاح خاصی در علوم سیاسی داشته باشد؛ همین عقب راندن و راندن و دایره عمل کسی را چنان محدود کردن که موجودیت اش زیر سوال برود و شاید زمانی برسد که دیگر نباشد و تو حتما بلدی این اصطلاح را که معرف فرآیندی است که میان من و تو در جریان است. کوچک شده ام قادر! اندازه ای کمتر از یک کف دست دارم ...
زندگی نیست این...
-
تاریخ: 1401/4/12 ساعت: 19:13
[unable to retrieve full-text content]عزیزم، این اسمش زندگی نیست. این فوق فوقش، در خوش بینانه ترین حالت ممکن، یک تحمل طولانی است. یک تحمل خیلی خیلی طولانی...
رسالهای در باب کشتن امید_۳
-
تاریخ: 1401/4/12 ساعت: 19:13
چیزی که زیست این سال های اخیر نشانم داد، عین محال بودنِ محال بود. این که غیرممکن، اصلا، ذاتا و به شکلی ماهوی و جوهری محال است و هرگز، حتی در فرض هم اتفاق نمی افتد. قاعده ی غیرممکن بودن، هیچ استثنایی ندارد و جنگیدن با آن و هر خزعبلی که مدعیان تفکر مثبت و دری وری های این چنینی می گویند، مفت نمی ارزد و...
I found my love in portofino!
-
تاریخ: 1401/4/12 ساعت: 19:13
به من از صبر نگو و از گذشتن. از عبور حرفی نزن. من نمیتوانم مثل تو باشم. من نه چیزی برای از دست دادن پیش رویم میبینم و نه به چیزی دلخوشم. من در تیزترین نقطهی این مسیل که مدام آماج بارانهای توفانآساست ایستادهام و هرآنچه از مایه، صبر و عشق بوده دادهام. کسی نمیتواند با من از عبور حرف بزند یا از صبر چیزی...
چه بنویسم که نمی خوانی اش؟
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:31
نامه نوشتن برای تو هوسم بود. اما نمی شود. نامه بنویسم و نخوانی اش؟ فایده ی نوشتن اش آن وقت چیست؟ اصلا بگو من شده ام آدم معطوف به نتیجه، که نیستم و نبوده ام البته، اما حق بده توی این برهوتی که رهایم کرده ای باید کورسوی امیدی واقعی بتراشم برای خودم؛ چیزی که الان ندارم اش و به شدت، باور کن که با چنگ و...
بار می بندم و از بار فروبسته ترم...-1
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:31
دارم کارها را جمع و جور می کنم. امروز سرم حسابی شلوغ است. کارهای بیمارستان یک طرف، جلسه با انجمن ادبی طرف دیگر، تحقیقی که خیلی وقت است داریم انجام می دهیم هم رویش، به علاوه بازنویسی رمان که این گوشه و کنارها می کنم و یادداشت هایی که به روزنامه می دهم. تا هفته ی بعد کلی کار تحویل دادنی هست و بعدش شای...
بار می بندم و از بار فروبسته ترم...-2
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:31
دلم تنگ شده. دلم برای چیزهایی تنگ شده که تا به حال هیچ وقت نداشته ام شان: تو، یک خانه ویلایی بزرگ و آشپزخانه ای مجزا و خورش قیمه بادمجان که به عمرم نخورده ام و کلی مهمان که از ظهر بیایند و شب هم نروند، یا بروند و من و تو را در خلوتی پرهیجان تنها بگذارند... دلم برای آذر خودم تنگ شده و قادری که این دو...
The most destructive manifesto of love-3
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 4:10
حالم از آنچه فكر مي كردم خيلي خراب تر شده. اعتراف مي كنم كه موجود به شدت ضعيفي هستم. اتفاقات اين هفت هشت ماهه اخير مرا ذره ذره كه نه، خروار خروار از تو خورد و خالي كرد. پوسته اي بيش نيستم حالا. اين ضر
The most destructive manifesto of love-4
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 4:10
صبح برفی امروز را با رفیقی بی خیال گذراندم. با کسی که همین طوری از سر استیصال به اش پیام دادم پنجشنبه به کتابخانه می آید یا نه و او گفت چرا نرویم به خانه ی او؟xa0دل به دریا زدم و تو برف سیگارکشان رفتیم