هر هوای ابری و سرمای برف آلودی مرا یاد مشهد بچگی هایم می اندازد. برف های طولانی، زمستان های بی پایان، بهار و تابستانی که آن قدر باران می بارید که گویی عجله دارد زودتر به پاییز پربارش بپیوندد! شاید باورت نشود، مشهد بچگی های من ده ماه در سال بارندگی داشت: از شهریور بگیر تا خرداد سال بعد! هوا همیشه خنک بود حتی در چله تابستان. مشهدی ها کمتر با کولر آبی روی پشت بام که در شهرهایی مثل تهران رایج بود، آشنایی داشتند. ما کولر نداشتیم، اما خنکای نسیم همیشه مور مور می انداخت توی تن مان. الان اما مثل خیلی جاهای دیگر بارندگی به سه چهار ماه رسیده. چه شد که این یادم افتاد؟ هوای ابری و سرمای برف آلود امروز تهران باعثش بود و دوستی نویسنده که از مشهد زنگ زد و گفت برای مجموعه داستانهای شهر یک کار کوتاه از من می خواهد و گفت باید خیلی مشهدی باشد! تازه یادم افتاد از مشهد کم نوشته ام و از کودکی ام در آن جا خیلی چیزها نگفته ام. گرچه داستان نوشتن سفارشی نیست. باید غریزه ات همراهی کند تا بتوانی پیش بروی. اما دلم بدجور هوای آن شهر را کرد. شهری که کوهستان بغلش کرده از چند طرف و راه به کویر هم دارد و علیرغم تصورات آنها که ازش دورند خشک و کویری نیست.شاید داستانی درباره مشهد نوشتم و دادمش که بخوانی، از مشهد سالهای دور......از اینها یاد آن شعر حافظ افتادم که می گفت: گل به جوش آمد و از می
نزدیمش آبی/ لاجرم زآتش حرمان و هوس می جوشیم. برای مشهد هم شاید این طور است. الان این شهر شده حسرت من. هرچند هیچ گاه نتوانستم لهجه شیرینش را حرف بزنم، چون خانواده به شدت متعصب ترکی داشتم که فارسی حرف زدن را در خانه و محله قدغن کرده بود. از نوجوانی به بعد هم که دیگر کوچ کردیم و مشهد افتاد هزار فرسخ آن سوتر.
(Why گم در مه...
ادامه مطلب
ما را در سایت گم در مه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 17
تاريخ: جمعه
30 آبان
1404 ساعت: 13:02