خوابت را دیدم. دیدم که به تو گفته ام دلتنگم و تو چشمه ای از شعر شدی و جوشیدی. کنار شط بودیم و از شدت زلالی کف اش پیدا بود و تو که شعر می گفتی کلماتت با جوهری لاجوردی کف شط حک می شد و آب رنگش را نمی برد و می خواندی و می خواندی و شعرت تمام نمی شد و نفس کم نمی آوردی و کلمات کف شط قطار می شد و تمام نمی شد و انگار دریا بود، با عمقی کم اما چنان زلال که انگار اصلا آبی نباشد، اما بود و تو بودی و شعرت و ناتمامی و من که در حیرت بودم. دلتنگی رفته بود و فقط حیرت از تو و کلماتت مانده بود... و تو یک نفس و با حرارت می خواندی و کف شط از سفید و لاجوردی پر بود...
گم در مه...ما را در سایت گم در مه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 37