برای من نوشته که زنی ممسک ام. واقعا هم ممسک ام در مراوده با آدم ها، وگرنه شاید دوستان بسیاری می داشتم و ساعت های شبانه روزم از آنها پر بود. راست می گوید که ممسک ام در معاشرت و این سال ها خست ام بیش تر هم شده. سخت گیر شده ام. ممکن است در طی روز ساعت های زیادی را با ملت بگذرانم و از در و بی در بگویند، اما این که اسمش معاشرت نیست، صرفا مکالمه است و شاید اغلب اوقات مکالمه ای معطوف به معنا و هدف خاصی هم نباشد.
قبول دارم که حتی در مراوده با خانواده هم ممسک ام. مادرم و خاله هایم را دورتر از قلمرو خودم رانده ام. با برادرم گهگاهی حرف می زنم و آن هم کوتاه، در حد یکی دو دقیقه. او حراف است و من بی حوصله.
تنهایی اما حالا دارد تبدیل به مساله بغرنج زندگی من می شود.... من مرد محبوبم را می خواهم در کنارم یا در دورها اما با گفت و گویی مدام و مرتب.
و شاید بطالت و تکرار زندگی ام هم مزید بر علت است.
چرا هیچ چیز سر جایش نیست؟
گم در مه...ما را در سایت گم در مه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 39