در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «تاملات شرررب-3» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
توتهای وسط بهار که ته بکشد، یکی دو باران آمیخته به تگرگ که ببارد و آسمان که این رخت رخوت آلود ابر را کنار بگذارد و استخوانهای یخ و تن کرختم که کمی گرما به خود ببینند، بلند می شوم و ماتحت مبارک را به همت متعالی هم می کشم و این همه کار نیمه مانده را سر و سامانی می دهم. آب بیشتر می نوشم اما در قدر دانستن آن مجالهای شراااب هیچ تلاشی را فرو نمی گذارم. نه این که هر شب دمی به خم بزنم که برای من همین هفته ای یک بار هم از سر زیاده است. طاقت این حجم از کشف و شهود را ندارم! علاج وسواس مهلکم فقط این است وگرنه باید کمترک می شد. شاید دلخوشی هم باشد برای من و بهار و مجالی که جایی خلوت بیابیم و رختها از ذهن بکنیم و حجاب راه خود نباشیم و راحت تن به اعتراف دهیم، چیزی شبیه همان مناسک اعتراف، اما بی هیچ حایلی میان ما و خدا.
وقتی پیاله ای بالا می رود دعایی پشت بندش می آید: الهی که سال دیگر این طور نباشیم. این موقع استانبول مشغول گشت و گذار باشیم. آمریکا باشیم. بغل آنها باشیم که دوستشان داریم، بغل محبوبمان. بعد چشم های بهار از ذوق برق می افتد، انگار الان توی سواحل اقیانوس آرام کنار پدر و مادرش نشسته و دلش آرام گرفته که ویزای آمریکا توی جیبش است. تو چی آذر؟ من؟ هیچی؟ عاطل و باطل می گردم و اگر مجالی دست دهد هر از گاهی می روم استانبول و آن قدر خودم را می چلانم که با کمترین هزینه ممکن بروم سفر؛ با خودم کنسرو و نودل و چای و قند می برم و آنجا فقط نان و آب جو می خرم و خیابانها را پیاده گز می کنم و با مردم ترکی حرف می زنم و مثل آنها یواشکی سیگار می کشم و آنقدر توی پیچ و خم کوچه ها گم می شوم تا خلوتگاهی تازه کشف کنم؛ جایی که کتابهای ناب بساط کرده باشند و خنزر پنزرهای دلخوشکنک صد لیری بفروشند و من بخرم و فکر کنم دنیا را فتح کرده ام. بروم کنار تنگه بوسفر و جهان را مجمل و خلاصه در همان یک نقطه ببینم. من همین قدر کم توقع و به قول مللااها خفیف المؤونه ام و حج من آنجاست، انگار که هزار بار پیش از این هم همان جا زاده شده باشم. بعدش برمی گردم تهران، به برج عاج خودم و سکان فرماندهی سفینه ام را دست می گیرم و توپ هم تکانم نمی دهد. فقط بگذار که توتهای وسط بهار ته بکشد، یکی دو باران آمیخته به تگرگ ببارد و آسمان این رخت رخوت آلود ابر را کنار بگذارد و استخوانهای یخ و تن کرختم کمی گرما به خود ببینند، آن وقت است که بلند می شوم و ماتحت مبارک را به همت متعالی هم می کشم و راه می افتم...
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده