گم در مه

متن مرتبط با «شهر من بخند از پالت» در سایت گم در مه نوشته شده است

روایت تازه از جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال.....

  • نیلوبلاگ

    جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال..... در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال.....» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. هر چه دعا و سوره که از قرآن حفظ بود قبل رفتن خواند. راه نیفتاده باران بلا بارید. پرسید من که از مهمات هرچه به خاطرم آمد خواندم. ندا آمد این بلای تو نیست، جزای دیگری است. س...

    ادامه مطلب
  • روایت تازه از از می نزدیمش آبی..........

  • نیلوبلاگ

    از می نزدیمش آبی.......... در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «از می نزدیمش آبی..........» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. هر هوای ابری و سرمای برف آلودی مرا یاد مشهد بچگی هایم می اندازد. برف های طولانی، زمستان های بی پایان، بهار و تابستانی که آن قدر باران می بارید که گویی عجله دارد زودتر به پاییز پربارش بپیوند...

    ادامه مطلب
  • جزئیات تازه از من کاتب نیستم، نمی شوم...

  • نیلوبلاگ

    من کاتب نیستم، نمی شوم... اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «من کاتب نیستم، نمی شوم...» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. مگر نه این است که نوشتن انرژی کلمه را هزاران برابر می کند؟ مگر رسمیت کلام از مکتوب بودنش نمی آید؟ مگر نمی گویند هر کلمه ای تا مکتوب نشود اعتبارش در تعلیق و ابهام ...

    ادامه مطلب
  • روایت تازه از تأملات شرررب-1

  • نیلوبلاگ

    تأملات شرررب-1 در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «تأملات شرررب-1» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. ظریفی می گفت: تمام لحظات دراماتیک با آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خوانده شکل می گیرد. اصلا کی دیده با نوشیدن شیر، آبمیوه یا آب معدنی لحظه ای شکل بگیرد که در آن عواطف موج بزند؟ حتی وقتی ضدعواطف می خواهی عمل کنی هم...

    ادامه مطلب
  • روایت تازه از تاملات شرررب-2

  • نیلوبلاگ

    تاملات شرررب-2 در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «تاملات شرررب-2» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. بهار! آخ بهار! همدم و همپیمانه خلص و خالص من! تنها تو می دانی حال آن خیابانهایی که شبهای جمعه ما را بغل می کنند، یا آن کوچه هایی که در کنج شان پیاله ها بالا می رود توی اتاقک ماشین محقر من که در آن ساعات سفینه ای ا...

    ادامه مطلب
  • روایت تازه از تاملات شرررب-3

  • نیلوبلاگ

    تاملات شرررب-3 در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «تاملات شرررب-3» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. توتهای وسط بهار که ته بکشد، یکی دو باران آمیخته به تگرگ که ببارد و آسمان که این رخت رخوت آلود ابر را کنار بگذارد و استخوانهای یخ و تن کرختم که کمی گرما به خود ببینند، بلند می شوم و ماتحت مبارک را به همت متعالی هم ...

    ادامه مطلب
  • من کاتب نیستم، نمی شوم...

  • نیلوبلاگ

    من کاتب نیستم، نمی شوم...مگر نه این است که نوشتن انرژی کلمه را هزاران برابر می کند؟ مگر رسمیت کلام از مکتوب بودنش نمی آید؟ مگر نمی گویند هر کلمه ای تا مکتوب نشود اعتبارش در تعلیق و ابهام است؟ مگر به قلم قسم نخورده صاحب کائنات؟ پس این همه درد پیچیده در کلمات چیست که طاقت را طاق می کند و تمام جوارح را فلج؟ همین ها مگر باز نمی دارد آدمی را از نوشتن؟ همین ها مگر مانع نیست که دست بکشی از نوشتن و کلمات را در لایتناهی گم کنی و همه ایده ها و افکار را از اعتبار ساقط کنی؟ تازه مگر خیلی از همین نوشته ها نی...

    ادامه مطلب
  • از می نزدیمش آبی..........

  • نیلوبلاگ

    هر هوای ابری و سرمای برف آلودی مرا یاد مشهد بچگی هایم می اندازد. برف های طولانی، زمستان های بی پایان، بهار و تابستانی که آن قدر باران می بارید که گویی عجله دارد زودتر به پاییز پربارش بپیوندد! شاید باورت نشود، مشهد بچگی های من ده ماه در سال بارندگی داشت: از شهریور بگیر تا خرداد سال بعد! هوا همیشه خنک بود حتی در چله تابستان. مشهدی ها کمتر با کولر آبی روی پشت بام که در شهرهایی مثل تهران رایج بود، آشنایی داشتند. ما کولر نداشتیم، اما خنکای نسیم همیشه مور مور می انداخت توی تن مان. الان اما مثل خیلی جاهای دیگر بارندگی به سه چهار ماه رسیده. چه شد که این یادم افتاد؟ هوای ابری و سرمای برف آلود امروز تهران باعثش بود و دوستی نویسنده که از مشهد زنگ زد و گفت برای مجموعه داستانهای شهر یک کار کوتاه از من می...

    ادامه مطلب
  • حتی یذوق منه کاسا من الکرامه.....

  • نیلوبلاگ

    خوابت را دیدم. دیدم که به تو گفته ام دلتنگم و تو چشمه ای از شعر شدی و جوشیدی. کنار شط بودیم و از شدت زلالی کف اش پیدا بود و تو که شعر می گفتی کلماتت با جوهری لاجوردی کف شط حک می شد و آب رنگش را نمی برد و می خواندی و می خواندی و شعرت تمام نمی شد و نفس کم نمی آوردی و کلمات کف شط قطار می شد و تمام نمی شد و انگار دریا بود، با عمقی کم اما چنان زلال که انگار اصلا آبی نباشد، اما بود و تو بودی و شعرت و ناتمامی و من که در حیرت بودم. دلتنگی رفته بود و فقط حیرت از تو و کلماتت مانده بود... و تو یک نفس و با حرارت می خواندی و کف شط از سفید و لاجوردی پر بود... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • اندوه دل نگفتیم الا یک از هزاران....

  • نیلوبلاگ

    برایم نوشته بود: اتمنی لک قرائه سعیده، رغم حزن یبتدی هنا... و من از آن دستخط زنانه بوی دارچین و صندل و نمک دریا را میشنیدم و آن اندوه که وعدهاش را در پیشانی کتابش به من داده بود در تک تک صفحات جاری بود، روی دانه به دانه کلماتی که پیدا بود با وسواس کنار هم چیده، اندوهی که به یک مستی ملایم شبیه بود، در یک صبحگاه خاکستری دمآلود توی بندرگاهی شلوغ اما تمیز و شسته از باران... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در اندرون من خستهدل ندانم.....

  • نیلوبلاگ

    تفتیده و تشنه مینشینم روی نیمکت گوشهی مغازه تاجفروشی، منتظر دلال ارز، در دل کوچه مروی. دو زن با چادر عربی اما لهجهی کردی مدام تاجها را روی سر میگذارند و در آینه قدی کنار من براندازشان میکنند. زن جوانتر عروس است و آن یکی مادرش. زن با لهجه کرمانشاهی به فروشنده میگوید جدیدترین تاجش کدام است و مرد با لهجه مریوانی جواب میدهد. تاج عروس روی چادر مشکی؟ تاج فقط روی خرمن موها نشان میدهد عیارش را و قشنگیاش را. زن مسن میگوید تو بودی کدام را برمیداشتی؟ تاج سادهتر اما با میانه پهنتر را نشان میدهم. میگوید من هم این را دوست دارم. تاج سالها حسرتم بود و لباس عروس هم. حالا فقط خواب حسرتم شده، خوابی که درهای فروشنده و بلعنده باشد و دیگر برم نگرداند به این هیاهو. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • گر تو باشی که نباشم، تن من برخی جانت.....

  • نیلوبلاگ

    آن جا که می خوانی: آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت... چه قدر صدات جادو می کند هر بار مرا. چند بار از سعدی خوانده ای و آخرینش این بود. امروز روز سعدی است. گوشش می دادم امروز. اگر می خواستی یکی تازه اش را بخوانی کدام غزل را انتخاب می کردی؟ حالت با کدام خوش بود؟ اگر فراغتی بود بخوانش برای من هم. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • درونها تیره شد، باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی....

  • نیلوبلاگ

    خب، دیگر برمیگردیم به صبح های جمعه طلایی جیحونی و کارونیمان، جایی که صبح وقتی آدم از فراز یک بالکن به همسایگانش سلام میدهد جوابش را با فاک یو! میدهند و طرف که از قضا حاضرجواب است و شاید هم آن فیلم که مشابه چنین صحنهای را دارد، دیده است، در پاسخ میگوید: فاک یو تو عزیزم! و ما این پایین توی حیاط به این حجم از خشم پیچیده در علاقه میخندیم، آن قدر میخندیم تا مثل فیلمهای دسیکا کمدی از شدت کمدی بودنش به تراژدی بدل شود. حقیقت تلخ این است که در این شهر همه ما قابلیت این را داریم جای هریک از این همسایهها باشیم و به رکیکترین شکل ممکن به هم ابراز ارادت کنیم! تلختر این که همه روزمرگی ما همین است! به طرز مشکوکی مدام داریم بیهوا و بیاختیار وسط فیلمهای دسیکا بازی میکنیم. لعنت به این حجم از نئورئالیسم کوفتی! ...

    ادامه مطلب
  • منذ تحکی...

  • نیلوبلاگ

    من دلتنگم و می خواهم حرف بزنم با تو، خیلی عادی، درباره موضوعات روزمره. عین دو بچه آدمیزاد می خواهم با هم حرف بزنیم. مثل همه آدمهای دیگر که دست کم می توانند ده جمله معنی دار با هم رد و بدل کنند، بدون دغدغه. من فقط گفتوگو دلم میخواهد بی آنکه از بعدش واهمهای داشته باشم که تو بخواهی درها را ببندی، بی هر چیز دیگری که بتواند برایت تنش ایجاد کند، بی حاشیه، صرفا کمی احوال پرسی و معاشرت. آخ، خدای من! این درخواست این همه میتواند سخت و ناممکن باشد؟ این را هر دو موجود زنده ای روی زمین انجام میدهند با هم، اما میان من و تو شبیه جان کندن شده، دشوارترین و جانفرساترین کار دنیا شده، اتفاقی که مشابه آن برای تو با هیچکس غیر من نمیافتد. به هر حال گفتم، من میخواهم حرف بزنم و فکر میکنم این چندان سخت نباید باشد. خو...

    ادامه مطلب
  • هرچه روی بپوشی فتنه بازننشانی!

  • نیلوبلاگ

    بله، بله، جناب قدرقدرت! آذرِ شما همچنان راسته ی کارون را عصرها پیاده تا پایین گز می کند و اشیاء کوچک و ارزان برای کلکسیونش می خرد و چه قدر مشامش قوی شده برای کشف انواع خوراکی ها؛ میوه، سبزی ها، نان ها و کلا غذاها. عطر غذاهای خانگی، آه! روز جمعه ای توی آن چسبناکی هوای دودآلود و مرطوب، عطر ماندگی خرماخارک را فهمید و دید که چه بوی سکرآوری دارد خرما وقتی توی فضای بسته ی تاریکی برای چند روزی به حال خودش می ماند، وقتی چشیدش تلخی و شیرینی آمیخته به گسی اش برای این دخترک فضول جذاب بود و انگار آشنا. یاد نخلستان هایی افتاد که با تو عمری گشته بود، نگشته بود؟ پس چرا این همه توی گوشت و خونش، در حافظه ی تمام سلولهاش این تصویر جا خوش کرده است؟ و این عطر خرمایی که تخمیر شده که آدم را توی هزارتویی نمناک و تا...

    ادامه مطلب
  • من ایستاده ام در خواستنت، نه نشسته، با همه هوشیاری و جان خواهان توام.....

  • نیلوبلاگ

    دلبر قدرقدرتِ من! طوری بندی و بسته ی تو شده ام که خودم هم نمی فهمم با خودم چه کنم. انگار طلسمم کرده باشی و هیچ چیز نتواند این طلسم را باطل کند. همیشه امید داشتم جایی و طوری و چیزی این عطشم به تو کمی فروبکاهد و بتوانم از چیزی غیر تشنگی هم با تو حرف بزنم، اما نمی شود. تشنگی امان نمی دهد و حال خودم را نمی فهمم وقتی می بینم نیستی، دقیقا همان وقتی که دلم می خواهد با من حرف بزنی و شاید از این تشنگی بکاهی تو دوری می کنی، تلخ می شوی و نمی گذاری. برای همین وحشی می شوم و این طور می افتم به جانت....نتوانسته ام هیچ طوری فکر کردن به تو را متوقف کنم، با این که خیلی وقت ها حضور نداشته ای، اما محبوب من، در تک تک روزهای این چهار سال هیچ نشد که از تو خالی باشم و دلتنگت نشوم و به تو فکر نکنم. زمانی طولانی گمان...

    ادامه مطلب
  • غازلنی...

  • نیلوبلاگ

    قادر؟ آه که چه قدر تشنهی سیریناپذیر صدا زدن اسم توام! اگر مجالام بود آنقدر بیوقفه صدات میکردم... آنقدر که نفسام بند بیاید.عزیزم، میدانی چه روحی در من دمیدی با صدات؟ با آن شعرهات که اکسیر شیدایی مناند؟قادر؟ آنقدر شوقات در من سر به فلک میکشد که گاه زبانام تاب گفتناش ندارد. صدای تو، کلماتات مرا از این خفقان دلتنگی نجات داد. شاید باور نکنی، اما واقعا جان گرفتهام از شنیدنات... من کمطاقتِ تنگحوصله تنها با صدای تو رنگ حیات میگیرم و نشانی از زنده بودن مییابم...ممنونم یکدانهی من... ممنونم سودای من... قادر من... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • یا من صورت لی الدنیا کاقصیدة شعر...

  • نیلوبلاگ

    قادر؟ گاهی چیزی بگو، حتی شده کلمهای یا سه نقطهای. گاهی با من حرفی بزن. گاهی از حالت بگو و بگذار کمی آرام بگیرم با هرچه میگویی، حتی اگر سه نقطه باشد که جهانی حرف در خود دارد. گاهی از روزمرگی هایت بگو، از آن حکایتهای هزاران هزارت بگو و ببین که من سراپا چشم ام برای خواندنت و گوش ام برای شنیدنات، بی آن که کلمهای بگویم، اگر تو نخواهی که بگویم.من اگر از تو نشنوم و نخوانم تاب تحمل این همه ام نیست، نه تمرکزی دارم، نه تجمع خاطری... هیچ هیچ... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • سر از این خمار مستی...

  • نیلوبلاگ

    قادر؟ آخ که چه قدر تشنهی صدا زدن توام. آنچنان عطش دامنگیر و پیشرونده ای است در من برای صداکردن اسمت که نمی توانی تصور کنی. این مدام خواندنات، نرم، پر آه، بیهوا و پر از شهوتِ شنیدنِ «بله، جانم!» های مکرر از تو! لعنت به تو که هر چه دورتر میروی در من بیشتر می جوشی، بی آن که خودت بخواهی!این کتاب عبدالرحمن منیف عجب معجونی است، قادر! خوانده ای تو؟ همین «اشجار و اغتیال مرزوق» را میگویم. همین که عین حکایت سندباد بحری هزار و یکشب مرا دیوانهی خود کرده، قادر.در جایی از کتاب یکی از قهرماناناش از عشقی میگوید که یک زن در دل مرد شعلهور میکند، از این که زن، و به عقیدهی من مرد هم، در دل محبوباش دردی را بیدار میکند که هیچ کس دیگر را توان و جرأتاش نبوده... تو برای من همان بیدارگر دردی هستی که از ازل معطل تلنگر...

    ادامه مطلب
  • که هنوز من نبودم...

  • نیلوبلاگ

    نگاه کن! پدیدهها هرگز دکمهای برای عقبگرد و محو کردن اثرشان از حافظهی ما ندارند، مثل این تغییر پارادایمی که حالا و این روزها تجربه میکنیم و مثل تو... اما تو فرقهایی داری... من هر چه عقب برگردم به نقطهای که اثری از تو نباشد در زندگیام نمیرسم. همیشه پر بودهام از تو، حتی وقتی هنوز نیامده بودی، نه! نقطهی هنوز نیامدنی در کار نیست حقیقتا، تو همیشه بودهای... تو همیشه نقطه تلاقی محال و ممکن بودهای، همهی نبودنها و نشدنهات در آن واحد عمق بودن و عین شدن بودهاند... حیرت همواره من هم از همین امر است که تمامی ندارد... بخوانید...

    ادامه مطلب