قصه بخوان برام - تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 12:01
حالا دیگر زمانه ی چرخش گرداب وار توی ذهن شخصیت های داستان و به تعویق انداختن ماجرا و قصه گویی در رمان به سر آمده. نه این که نخوانیم همچو چیزهایی را، اما آن طور دیگر نمی پردازیم بهشان. اگر اولیس جویس ت
اینجا نبودن - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:11
می شود به رفتن فکر کرد؟ فکر می کنم و دنبال اش هستم. تنها چیزی که متزلزل ام می کند این است که نبودن ام زندگی را برای کسی سخت کند. خوب که نگاه می کنم می بینم نیست آن قدرها. همان طور که من بی آنها می توانم، آنها همxa0می توانند. در فکر یک روش ام فقط؛ آرام و بی درد و قطعی و تمام.
فتادم به راهی که پایان ندارد - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:11
این حجم از ناامیدی و بیزاری از خود در من نمی دانم عادی و تکراری است، یا تازگی دارد. دیگر پاک عقلم را باخته ام. خودم هم نمی دانم دارم چه غلطی می کنم وسط این آشفته بازار، یا نه، تونل وحشت. می توانست همه
تمامی - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:11
بالاخره تمام می شود و شاید نقطه ی پایان اش همین امروز باشد؛ آخرین حلقه از زنجیره پنجشنبه هایی که با رؤیاهای شیرین شروع می شوند و به عذاب بی پایان ختم می شوند. نمی دانم یک ساعت بعد چی انتظارم را می کشد
این راه بی نهایت - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:11
خسته ام. نمی شود راهی پیدا کرد توی این همه کابوس؟ چرا نمی شود آدم هر طور که می خواهد باشد بعضی چیزها. واقعا نه همه چیز. فقط بعضی چیزها. نمی خواهم توی این قالب بمانم. اما دستی فشارم می دهد و می چپاندم
اي دل دگر گولم نزن - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:11
می دانم که این جا شده جایی که من تماما از دردها و یأس هایم بگویم. اما اگر اینجا هم نباشد کجا بروم؟ سختی این راه که جانم را ذره ذره می خورد و گاه گاه هم خروار خروار می بلعدم چگونه هموار کنم جز با گفتن
امروز بهتر - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:11
از دوشنبه تا پنجشنبه هفته پيش رماني چهارصد صفحه اي را تمام كردم و امروز يادداشتي برايش نوشتم. اين يعني كاري كرده ام؟ بعد از اين همه رخوت و خواب آلودگي و رسيدن به نااميدي مطلق شايد اين اين كاري كارستان
نیست امید صلاحی ز فساد - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:11
نمی شود. هر چه می کنم سر نقطه ی اولم یا حتی جایی بدتر. شده ام تخته پاره ای اسیر امواج که هی فرو می رود. دست و پا زدنم فرو رفتن بیشتر است. با نابودی نه هم مرز که هم آغوشم. نمی توانم شرح بدهم. زبانم از گفتن اش کوتاه است. فقط همین قدر بگویم که پا روی باریکه مویی گذاشتم و طمع خام داشتم که درست می شود و ...
دق که ندانی که چیست گرفتم - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:11
می دانی، حالا بیش از هر وقت دیگری مطمئن ام که مریض ام. مطمئن ام که آدم های دور و برم را هم مریضxa0کرده ام. واقعا مثل یک بیماری واگیر افتاده ام به جان همه آدمهای نزدیک ام. آنچه این مدت از سر گذراندم جز ف
رفتن و رفتن - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:11
بیا دختر! بیا بی خیال همه ی این ها شویم. کمی از مردن بیا بیرون و زندگی کن. راستش را بخواهی برای مردن همیشه وقت هست، اما برای زندگی نه. از همان وقت که زاده می شویم همیشه بخشی از ما آماده ی مردن است. ان
وقتش نمی رسد چرا؟ - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:11
دیگر ترس هم پیش من کم می آورد. گم کرده ام خودم را میان این همه هول. باید چیزی باشد، دست آویزی مثلا که بشود آویخت بهش و رها شد. نیست اصلا. میان کابوس دارم راه می روم و گهگاه زندگی می کنم. زندگی نیست ای
سیمای زنی... - تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 14:25
گذشته است از ما آیا؟ همین سیمای زنی را می گویم که ده کار را یک جا انجام می دهد؛ زنی که در آن واحد داستان و مقاله و یادداشت می نویسد و تلفن جواب می دهد و حواس اش به سر و صورت دادن به کارهای خانه اش هم
می رسد روزی که... - تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 14:25
نمی دانم دقیقا توصیف اش چه طور باید باشد. به این حدود سن و سال که می رسی دیگر نمی توانی مثل قبل حرف بخوری. یک جور شاید خورانده شدن حرف دیگران بهت، آن هم با زورچپانی سخت می آید. انگار دیگران هم می فهمن
رها کن! - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 21:40
آذر الف توی داستانی از زبان یک آذر الف دیگر که ساخته ی اوست، روی کاغذ است، اما کاغذی نیست، از سینه سرخ می گوید که نام نمایشنامه ای است که طرح اصلی اش، طرح اصلی زندگی خود آذر است و هم آذر الف است. اما
دوباره از همان خیابان ها* - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 21:40
چزاره پاوزه مجموعه شعری دارد با عنوان « کار خسته می کند ». شاید با همچو مضمونی فیلم هم کم ساخته نشده باشد؛ مثل فیلم های پائولو سورنتینو که به قول خودش حکایت از خسته کننده بودنِ زندگی دارند. زندگی خسته
دوباره از همان خیابان ها 1 - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 21:40
راستش از آن دفعه که نوشتم و میان اول و بعدش کلی فاصله افتاد، برنگشتم و ببینم چی گفته بودم. این شبیه همان سرنوشتی است که سراغ خیلی از نوشته هام آمده. آمدم و دیدم ای دل غافل؛ اول نوشته یک ساز را می زند
دوباره رو در رو - تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 21:40
وقتی لئو را آوردم توی خانه، شوپن ذوق زده بود و بهنام از عصبانیت داشت دیوانه می شد. خانه ی هشتاد متری و دو تا آدم بزرگ و یک بچه را به زور توی خودش جا می دهد، من چه طور توانسته بودم یک گربه را هم به این
صفر-۵ - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 13:11
شاید خیلی ها متعجب شوند که من یکهو چه طور دچار چنین درجه ی تحولی شده ام که به یک باره خودم به آن ها که باید سال ها پیش می گفتم بگویم که دیگر هیچ کاری باهاشان ندارم، شاید هم خیلی ها با پوزخند از ماجرا
خونه ی ما دورِ دوره - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 13:11
بالاخره یک جعبه ی حسابی مداد رنگی خریدم و یک جعبه هم ماژیک خوب. یک جعبه هم از شوپن کش رفتم و نشستم دِ بکش. این طرحهای اسلیمی و دایره های ماندالا حسابی مرا اغوا می کند. ذهن ام را هم کار می اندازد. غبطه
اول ماجرا-1 - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 13:11
آذر خانم، سال تازه برای تو سال بیرون کشیدنِ آن خود است از اعماق آلوده با حس های کودکی و تحکم و تغیرهای بی مصرفxa0ِ والدی که می خواهند تو همیشه طفیلی باشی و بمانی. این خود بودن را دیگر لازم نیست با یاددا