The most destructive manifesto of love-5
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 4:10
منگ ام از ضربه اي كه دو سه روز است محكم به سر همه مان فرود آمده، ضربه كه چه عرض كنم؟ كوه فاجعه. اشك ام تمامي ندارد و گفتن از آن درد سينه ام را مي فشارد.xa0چرا قادر فكر مي كند كه مي سازيم با اين چيزها و
The most destructive manifesto of love-6
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 4:10
انگار که خواب ام همان خوابیدن دختر پنج ساله ای باشد کنار پدر، توی اتوبوسی که از باجگیران می رفت به طرف مشهد. انگار من پدرم باشم و شوپن من باشد. آن روزها پدرم جوان تر از حالای من بود. اما مثل من سودایی
The most destructive manifesto of love-7
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 4:10
آنقدر از خردxa0شدن و فروپاشي گفته ام كه ديگر اين جا اين كلمات را از اصالت و اعتبار انداختهxa0ام. هميشه يكي هست كه از آن ديگري در باختن نرد دل جلوترxa0تر است و هميشه من همان بوده ام كه نهايتا بيشتر خواسته مع
The most destructive manifesto of love-8
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 4:10
قادرجانم، باید از روزهای خوب هم نوشت. روزهای با تو بودن کی بد بوده جان دلم؟ اگر تلخی بوده از من بوده. هر که حالا صورت گل انداخته ام را ببیند لابد می فهمد این همه خوشبختی از کجا آمده. چشم هام می خندد و
The most destructive manifesto of love-9
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 4:10
ديگر حتي از پشت تلفن هم مي داني كه من در شب بي پايانxa0آن چشمهایxa0سياه افتاده ام و بيرون نمي آيم. از همه كنده اي مرا و به خود خو داده اي. جَلد توام حالا. به من پر سيمرغ هم بدهند از پيشت جايي نمي روم. با
The most destructive manifesto of love-10
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 4:10
خوب است که این جا هست؛ جایی که می توان سفره ی شکوه و ناله باز کرد و هی گفت و گفت. لابد در کتاب سیر و سلوک عشاق فصلی هم هست که به سکوت اختصاص دارد و من حالا به آن فصل رسیده ام. دهان می بندم و لال می شو
The most destructive manifesto of love-11
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 4:10
رفتم به طرف درهای بازمانده میان مان. تو یکی را بسته ای. باقی را هم نادیده می انگاری. نادیده انگاری! این عبارت آشنا نیست برایت؟ زمانی مقاله ای با این عنوان از تو خواندم. حالا خودم مشمول آن نوازش ویژه ا
همیشه در مراجعه!
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 4:10
خب دیگر دخترجان! بلند شو و کمرت را سفت ببند برای مجادله های تازه. حقیقتا گل گفت: زنده بودن که خود مجادله است.xa0جالب است کهxa0بعد از آن عشق بازی های کوتاه و نیمه کاره، افتادی دوباره توی قطار وحشت وراهی هم
The most destructive manifesto of love-2
-
تاریخ: 1398/10/12 ساعت: 17:11
مجال نوشتن نامه به من می دهی آیا؟ کجا باید دنبال ات بگردم؟ تو همین جایی، توی تن من. از آ خرین باری که عشق بازی کردیم از راه دور و من فکر کردم صاحب همه ی لذتهای شیرین تنانه ی دنیا شده ام خیلی نگذشته، ا
آن تلخ وش که...
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:41
آخرین باری که مست بودم، یعنی آن طور سیاه مست که به فنا بدهم خودم را، عروسی ب بود، اوایل تیرماه. دلتنگی ام هزار چندان شد با آن ام الخبائث تلخ وش. ی کنارم بود، مثل همیشه که این طور وقت ها تنهام نمی گذار
The most destructive manifesto of love-1
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:41
رو راست اگر باشم باید بگویم حالم ترکیبی از خشم است و حیرت و استیصال. توی عمرم هیچ وقت این طور درمانده نبوده ام، حتی در فاجعه ی سال 91. حتی در تنهایی مطلق سی و پنج سال پیش در دل کویر. احمقانه است و مسخ
آخر قصه
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 21:41
مرگ چه چهره شيرين و دلنشيني دارد. گرم و روشن دارد در آغوشم مي گيرد. شوپن را سپردم به بهنام. باقي امور هم راحت پيش خواهد رفت بي من. هم آغوشي با مرگ آخرين و شيرين ترين تجربه ممكن ام است. عطري نرم و تلخ مشامم را پر مي كند و تمام. پس اين طورها بود!
کو شفایی این کر و کور شده را؟
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 15:25
ای دامن بلند آرزو که آذر از تو دست برنمی دارد تا کجا کشیده شده ای؟ کاش بگویی که این شوریده تکلیف خودش را بداند. شاید که نخواهد این طور تا ته دنیا بیاید دنبال ات.امروز بهم گفت مریضی. گفتمxa0مریض ام. مریض
ناتمامی
-
تاریخ: 1398/9/5 ساعت: 13:01
صبح باران شلاق می زد به سر آدمها و ماشین ها. پسرک بیدار نمی شد و من غم آلوده سر چسبانده بودم به شیشه تا سرویس اداره بیاید. وقتی رسیدیم هر دو خواب آلوده بودیم و نیم خیس. پسرک گفت که خیلی دوست ام دارد و
More than being wrong in a story
-
تاریخ: 1398/9/5 ساعت: 13:01
چه قدر ناچیزم و روسیاه پیش آن آدمی که دنیای درد است و این طور با نجابت لب می بندد. من همیشه شاید هول بوده ام و کم طاقت. قبول که آن چه این پنج ماه سرم آمد مدام رفتن تا پرتگاه مرگ بود و برگشتن و قبول که
طور دیگر باید بگویم یا اصلا هیچ نگویم
-
تاریخ: 1398/9/5 ساعت: 13:01
رمان تازه را می توانستم با تکیه به این همه فاجعه ی زندگی خودم بنویسم. می توانستم. اما من پیرتر و دورتر از آن ام که دیگر بتوانم خودم را دستمایه ی داستان ام کنم. اگر می توانستم شاید سریع تر پیش می رفتم.
رو سر بنه به بالین
-
تاریخ: 1398/9/5 ساعت: 13:01
این صحنه ای تکراری است توی متن زندگی من. می نشینم روی صندلی و رو به رو بازپرسی همه ی ارزشهای زندگی ام را، همه آن چه براش می جنگم، همه را می برد زیر سؤال و من یا سکوت می کنم، یا تلاش می کنم طوری جواب ب
این درد مرا می کشد
-
تاریخ: 1398/9/5 ساعت: 13:01
این غم ذره ذره مرا خواهد کشت. می دانم که از این رها نخواهم نشد. نمی توانم. تو دور باش از من. اما این برای تو شاید چاره کار باشد، برای من نیست. انگار انرژی تمامی آنها که عاشق شان بوده ام در تو جمع شده
راه رفتن توی گرداب
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 12:01
این طور تداخل اتفاقات و این روی هم افتادن هزار نقطه ی شانس روی یک اتفاق، توی فیلم و داستان هم توی ذوق می زند. همه جا می زند اصلا. اما فکرش را بکن؛ من افتاده ام روی دور یک بیچارگی درمان ناپذیر که هزار
از هر چه بگذریم ...
-
تاریخ: 1398/8/4 ساعت: 12:01
دیدم دیگر دارم خیلی ناله می کنم از جور طبیعت و حوصله سربر شده ام. آخر حیف نیست وسط این باران پاییزی که همیشه شسته روح و روان مرا از غصه های ناتمام بگویم؟xa0دیدم توی دل این شهر پر از دود غبار چه غنیمتی ا