پنجره ی باز مانده به حیاط پشتی-1 - تاریخ: 1397/5/27 ساعت: 13:11
آذرجان! آذر خانم جان! این آتش زیر خاکسترت را بکن آتش نرم و همیشه گیرایی که دست های آزارنده را همیشه دور نگه می دارد، اما برای دوست همیشه مطبوع و پذیراست. شنیدم که نشسته ای به تعریف تنهایی. این بار که
اول ماجرا-2 - تاریخ: 1397/2/14 ساعت: 17:37
من تحت یک دوره ی مداخله درمانی طولانی مدت ام. ممکن است این دوره تا ته عمرم ادامه داشته باشد، یا جایی قطع شود، یا هر جور روالی که احتمال اش وجود دارد؛ مثل رها کردن درمان، یا مردن ام، یا هر چی. توی این دوره یاد می گیرم و بعد در خودم نهادینه اش می کنم که برای هر ماجرایی سر توی محیط نچرخانم، به درون خود...
صفر-1 - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 6:15
پیش ترها، شاید تا مثلا پنج، شش سال پیش، آذر مدام در حسرت گذشته زندگی می کرد. می خواست باز گردد به دوران پر از صفا و خلوص ( وبسیار بسیار از این خزعبلات بی سر و ته!) حالا اما می داند که به قدر کفایت آن زنده گی ها را زیسته. توی آن خمره های تنگ سال ها مانده و دُردش درآمده. شاید دُرد هم نه، این طوری شاید...
صفر-2 - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 6:15
برگشتم و دیدم هر چه نوشته ام بیش تر حکایت غصه است تا خوشی. عادت کرده ام به این شکل از حرف زدن، که خب، اصلا خوب نیست. این آذر لامصب باید به خودش یاد بدهد که شیرینی هم در نکبت زندگی آمیخته است؛ مثل آن بوی کهنه ی فاضلابی که همیشه از کنار کانال اش صبح ها رد می شوم و می پرم آن ور خیابان؛ که برای من فقط ک...
صفر-3 - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 6:15
وقتی رمان اولی را می نوشتم؛ همیشه پیش فرض ام درباره ی مرتضا، مهدی بود. خودش نمی داند. هیچ وقت هم نخواهد فهمید. یعنی آن قدرها نزدیک اش نشدم که بگویم. اگر هم می گفتم با همان احساس ناامنی همیشه گی که در او و مهرداد بود، نه تنها خوشحال نمی شد از این که نوشته ام اش، که به دورترین نقطه ی ممکن دنیا پناه می...
صفر-4 - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 6:15
این را کسی از من باور نمی کند که شکم برام اولویت بلامنازع زنده گی باشد. اما هست و درباره اش هیچ استدلال و محاجه ای هم توی کت ام نمی رود. اگر قصه ی شیادی و استثمار از مذهب سوا بود، شاید من فقط بابت آن بهشت موعود سرشار از خوراکی های جوراجور رهرو اش می شدم. غذا برای من یک جور فلسفه ی خوش زیستن است. یعن...
ما نقطه ی پرگاریم؟! - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:28
آن اوایلی که سین رفته بود، من مدام می پریدم توی گوگل پلاس تا حضوری پر رنگ داشته باشم. توی ذهن ام سین را برای مقاومت نکردن و دوام نیاوردن توی فضای مجازی سرزنش می کردم. به نظرم می آمد که می شود هر روز پستی توی پلاس گذاشت ، یا چیزکی این طرف و آن طرف نوشت و حضور داشت و کناره نگرفت. با لجاجت می خواستم ای...
گو نه دل باش و نه ایام، چه خواهد بودن - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:28
کارم را رها می کنم. باید رد بشوم از این دو راهه منزل. همیشه واهمه از این دو راهی ها نمی گذاشت پیش بروم؛ ترس از آن نیم تاریکی مسیر. نگاه که می کنم به این سی و شش سال، می بینم تصمیم های قاطعانه ای که در تنهایی و فارغ از فشار دیگران بگیرم کم بوده، یا شاید حتا نبوده. همیشه ترس از شکستن دلی، کدورت خاطری ...
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:28
آذر، آذر جانم، آذر خانم، که البته خودت آن قدرها هم این خانمی را قبول نداری، خیال نکن که ازت کنده شدم، یا تو از من می توانی کنده شوی. خواهی نخواهی وصله ی جانی آذر جانم؛ مخصوصا حالا که دارم عین تو می زنم زیر بساط کار و بار و آن لباسی را به تن می کشم که یک عمر آرزوی پوشیدن اش را داشتم. حالا من تماما تو...
بهمن خالی - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:28
بهمن امسال ماه چندان پرباری نبود. اوایل اش یک سری کار که به بیگاری شباهت داشت و بعدش مریضی سخت خودم و پسرک ام زمین گیرمان کرد حسابی. نهایتا هم سفر نقد کتاب ام است به مشهد که گرچه چهار پنج روز است، اما عملا دو هفته وقت ام را می گیرد و پرت ام می کند به آخر ماه.xa0 این ماه را هیچ کاره بودم تقریبا و هنو...
این پنهان مرا در جان و تن - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:28
رو به روی من نشست توی جلسه ی نقد و رک و راست گفت که خودسانسوری می کنم. سر فرود آوردم و توی دفترچه ام نوشتم« خودسان...» بعد دیدم نمی توانم حتا کلمه را تمام کنم. اصلا بحث محذوریات ادب و اخلاق، یا عرف نیست که البته مرز این ها را هم نمی توان قطعیت داد، که برای من بحث چیزی میان آذر بودن و نبودن است. آذری...
یه قاصد خبرم داد که آفتاب لب بومه - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:28
بگذریم از همه آلاف، اولوف های روال شده و نشده، عید خوبی بود. دست کم برای من اولین عیدی بود که توش دعوا و تشنج نبود. برای هر کسی از عیدهای پر تلاطم بچه گی و نوجوانی و جوانی می گویم، می خندد. الان دیگر خنده دار است که بلافاصله بعد از پرت شدن تمامی سفره ی ناهار به حیاط، کسی از توی تلویزیون چهارده اینچ ...
-- - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:28
برای تبریک تولدش زنگ زده بودم؛ بعد از تقریبا یک سال. صدای بچه ای آمد و او گفت که دخترش نه ماهه شده. من هق هق گریه کردم. توان نگه داشتن اشک هام را نداشتم. براش خوشحال بودم. توانسته بود بعدِ هفت سال یک دختر زیبا عین خودش به دنیا بیاورد و به تنش ها پایان بدهد و به آزارهای شوهرش. توی آن شهر کوچک چه کار ...
می روم گریه کنم - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:28
این جمله ی « خفه شو» کاربردی ترین جمله ی این روزهای من است. به کسی نمی گویم اش. به خودم می گویم. به ترس هام و آن موج طغیان گر اضطراب ام که می آید بالا موقع مواجه شدن با هیولاهای ثبت شده در ناخودآگاه ام و می خواهد غرق ام کند.xa0 امروز باز مرعوب آن موج شدم. گاهی از هر گونه تغییر محسوس در خودم ناامید م...
تو حوض خونه ی ما ماهی های رنگارنگ... - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 23:12
مساله این است که من کم تحمل و بی حوصله شده ام. این را باید به بهنام می گفتم. وقتی او ساعت ها می نشیند پای پنجره آشپزخانه و عصاره کوکنار دود می کند و اعتماد به نفسی می گیرد که می خواهد کوه را جا به جا کند و می گوید که باید از بانک بزند بیرون و برای خودش کار دیگری دست و پا کند، باید به اش بگویم که این...
شهر من بخند* - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:12
دیشب هیچ فکر نمی کردم از ترکیب برنج و گوجه و گوشت و پیاز و سیب زمینی برسم به آن چه که آرزوی شام بچه گی هام بود؛ استانبولی. عصرها که می رفتیم خانه ی در و همسایه و فامیل به گپ و گفت، و نه به شام، خیلی وقت ها بوش که از آشپزخانه شان می آمد بدجور ضعف ام می انداخت. هیچ وقت توی خانه شام نداشتیم. چی می شد ل...
About those memories and blah blah blah ... - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:12
نمی شود. نه، اصلا نمی شود با کسی از این حرف زد. هیچ کی حوصله ندارد انگار بشنود. شاید چون آن قدر شخصی است و جزئی که نمی شود توش نقطه ای پیدا کرد حتا برای همدردی یا هرچی که حوصله بیاورد برای شنونده تا گوش کند و پای حرف هات بماند. بهنام در حین گوش دادن این چیزها خودش را آن قدر سرگرم هزار چیز می کند ، ی...
بعدتر، بیش تر - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:12
طعم چای و کیک شکلاتی مزخرف شیرین عسل. بس که شیرین است بی حساب و کتاب. مثل خودمان که عاشق اغراق ایم و فریب. دوست داریم غذاهای آشغال با تزئین های گل درشت و مزه های اغواگر مصنوعی گول مان بزنند و شکم مان را گله گشاد و ول کنند. مثل الان من.xa0 کیک مزخرف حال ام را خراب کرد. مطمئن ام یک بند انگشت شکلات لین...
**** - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:12
این دومین شنبه است که بی دکتر غ شروع می شود و این خودش از بار خاطر مکدر من خروارها وزن کم می کند. یعنی می شود روزهایی بی ب هم بیاید و با شین هم دیگر کاری نداشته باشم؟ این دیگر جرء محالات است. حداقل در دورنمایی نزدیک.xa0 امروز هم نشد که پای داستان ام بنشینم. همه اش حکایت لجاجت است با خودم. یعنی اگر ف...
دلتنگی و مرکب ناسازگار و بی نمکی نمک در نمکدان - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:12
امروز از همان روزهاست که تخت روانی، گهواره ای، چیزی باید باشد که نرم و آرام تاب ام بدهد. این همه اشک از کجا آمده؟ با هر هق هق سیلی بیرون می ریزد و تمامی ندارد. مثل همین باران های بی خاصیت موسمی xa0که کاری نمی کنند جز خرابی. طراوت و باروری در پس شان نیست. این اشک ها هم به هیچ دردی نمی خورند. سبک نمی ...