
خوابت را دیدم. دیدم که به تو گفته ام دلتنگم و تو چشمه ای از شعر شدی و جوشیدی. کنار شط بودیم و از شدت زلالی کف اش پیدا بود و تو که شعر می گفتی کلماتت با جوهری لاجوردی کف شط حک می شد و آب رنگش را نمی برد و می خواندی و می خواندی و شعرت تمام نمی شد و نفس کم نمی آوردی و کلمات کف شط قطار می شد و تمام نمی شد و انگار دریا بود، با عمقی کم اما چنان زلال که انگار اصلا آبی نباشد، اما بود و تو بودی و شعرت و ناتمامی و من که در حیرت بودم. دلتنگی رفته بود و فقط حیرت از تو و کلماتت مانده بود... و تو یک نفس و با ...
ادامه مطلب
تفتیده و تشنه مینشینم روی نیمکت گوشهی مغازه تاجفروشی، منتظر دلال ارز، در دل کوچه مروی. دو زن با چادر عربی اما لهجهی کردی مدام تاجها را روی سر میگذارند و در آینه قدی کنار من براندازشان میکنند. زن جوانتر عروس است و آن یکی مادرش. زن با لهجه کرمانشاهی به فروشنده میگوید جدیدترین تاجش کدام است و مرد با لهجه مریوانی جواب میدهد. تاج عروس روی چادر مشکی؟ تاج فقط روی خرمن موها نشان میدهد عیارش را و قشنگیاش را. زن مسن میگوید تو بودی کدام را برمیداشتی؟ تاج سادهتر اما با میانه پهنتر را نشان میدهم. میگوید من ه...
ادامه مطلب
آن جا که می خوانی: آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت... چه قدر صدات جادو می کند هر بار مرا. چند بار از سعدی خوانده ای و آخرینش این بود. امروز روز سعدی است. گوشش می دادم امروز. اگر می خواستی یکی تازه اش را بخوانی کدام غزل را انتخاب می کردی؟ حالت با کدام خوش بود؟ اگر فراغتی بود بخوانش برای من هم. بخوانید...
ادامه مطلب
من دلتنگم و می خواهم حرف بزنم با تو، خیلی عادی، درباره موضوعات روزمره. عین دو بچه آدمیزاد می خواهم با هم حرف بزنیم. مثل همه آدمهای دیگر که دست کم می توانند ده جمله معنی دار با هم رد و بدل کنند، بدون دغدغه. من فقط گفتوگو دلم میخواهد بی آنکه از بعدش واهمهای داشته باشم که تو بخواهی درها را ببندی، بی هر چیز دیگری که بتواند برایت تنش ایجاد کند، بی حاشیه، صرفا کمی احوال پرسی و معاشرت. آخ، خدای من! این درخواست این همه میتواند سخت و ناممکن باشد؟ این را هر دو موجود زنده ای روی زمین انجام میدهند با هم، ام...
ادامه مطلب
دلبر قدرقدرتِ من! طوری بندی و بسته ی تو شده ام که خودم هم نمی فهمم با خودم چه کنم. انگار طلسمم کرده باشی و هیچ چیز نتواند این طلسم را باطل کند. همیشه امید داشتم جایی و طوری و چیزی این عطشم به تو کمی فروبکاهد و بتوانم از چیزی غیر تشنگی هم با تو حرف بزنم، اما نمی شود. تشنگی امان نمی دهد و حال خودم را نمی فهمم وقتی می بینم نیستی، دقیقا همان وقتی که دلم می خواهد با من حرف بزنی و شاید از این تشنگی بکاهی تو دوری می کنی، تلخ می شوی و نمی گذاری. برای همین وحشی می شوم و این طور می افتم به جانت....نتوانست...
ادامه مطلب
قادر؟ گاهی چیزی بگو، حتی شده کلمهای یا سه نقطهای. گاهی با من حرفی بزن. گاهی از حالت بگو و بگذار کمی آرام بگیرم با هرچه میگویی، حتی اگر سه نقطه باشد که جهانی حرف در خود دارد. گاهی از روزمرگی هایت بگو، از آن حکایتهای هزاران هزارت بگو و ببین که من سراپا چشم ام برای خواندنت و گوش ام برای شنیدنات، بی آن که کلمهای بگویم، اگر تو نخواهی که بگویم.من اگر از تو نشنوم و نخوانم تاب تحمل این همه ام نیست، نه تمرکزی دارم، نه تجمع خاطری... هیچ هیچ... بخوانید...
ادامه مطلب
نگاه کن! پدیدهها هرگز دکمهای برای عقبگرد و محو کردن اثرشان از حافظهی ما ندارند، مثل این تغییر پارادایمی که حالا و این روزها تجربه میکنیم و مثل تو... اما تو فرقهایی داری... من هر چه عقب برگردم به نقطهای که اثری از تو نباشد در زندگیام نمیرسم. همیشه پر بودهام از تو، حتی وقتی هنوز نیامده بودی، نه! نقطهی هنوز نیامدنی در کار نیست حقیقتا، تو همیشه بودهای... تو همیشه نقطه تلاقی محال و ممکن بودهای، همهی نبودنها و نشدنهات در آن واحد عمق بودن و عین شدن بودهاند... حیرت همواره من هم از همین امر است که تمامی...
ادامه مطلب
بهمن امسال ماه چندان پرباری نبود. اوایل اش یک سری کار که به بیگاری شباهت داشت و بعدش مریضی سخت خودم و پسرک ام زمین گیرمان کرد حسابی. نهایتا هم سفر نقد کتاب ام است به مشهد که گرچه چهار پنج روز است، اما عملا دو هفته وقت ام را می گیرد و پرت ام می کند به آخر ماه.xa0 این ماه را هیچ کاره بودم تقریبا و هنوز بعدِ سه ماه کم کردن از بار کارِ بیرون، باز هم نمی دانم با خودم چند چندم. شاید چون دربست و بی مزاحم در خدمت نوشتن نیستم و همواره چیزهای مخل جریان آزاد فکر هست که نگذارد نرم و روان پیش بروم. xa0تا نن...
ادامه مطلب
دیشب هیچ فکر نمی کردم از ترکیب برنج و گوجه و گوشت و پیاز و سیب زمینی برسم به آن چه که آرزوی شام بچه گی هام بود؛ استانبولی. عصرها که می رفتیم خانه ی در و همسایه و فامیل به گپ و گفت، و نه به شام، خیلی وقت ها بوش که از آشپزخانه شان می آمد بدجور ضعف ام می انداخت. هیچ وقت توی خانه شام نداشتیم. چی می شد لطفی می کردند و گهگاه کله جوشی، سیب زمینی یی، نیمرویی می پختند و سرافرازمان می کردند. این که می گویم نه این که مثلا نداریِ آن سال ها را به رخ بکشم؛ که خب به رخ کشیدن ندارد و همه مان این طور بوده ایم، ب...
ادامه مطلب
زن های عاصی. مردهای عصیان گر. آدم هایی که توی قالب های تنگ له شده اند آن قدر که از سوزنی ترین سوراخ ها می زنند بیرون تا نفس تازه کنند. آدم های روایت گر پشت در پشت نسل های سوخته. کتاب تازه ی شهسواری فرصت دیدن این آدم ها بود. دیروز خودش آمده بود. بار اولی بود که از نزدیک می دیدم اش. برعکس قضاوت من از عکس هاش، صاف و ساده بود و خاکی. از تجربه ی نوشتن اش گفت و از عرق ریزی ها ناتمام روح. گفت که مراقبه می کند برای احضار آن داستان ها و آن آدم ها از اعماق وجودش. گفت که همه ی این ها در درون ما هستند و بای...
ادامه مطلب