لو تعرف شو بحبک.... - تاریخ: 1402/12/10 ساعت: 2:29
چرا هیچ چیز سر جایش نیست؟ صدای ماجده الرومی چرا شکسته شده؟ این آهنگ آخریاش چرا تیری بود به قلب من؟ نه، تو پیر نشو بانوی خنیاگر ظریف من! عین سهره است گلویت، نگذار غیر این در تو پرندهای بخواند. نگذار مرور زمان اینطور جنگ بین ما و پیری را مغلوبه تصاحب کند. برای من تو هنوز همانی که دو دهه پیش بودی. صدای...
احبک، حبا... - تاریخ: 1402/12/10 ساعت: 2:29
هرچه کنیم باز برمیگردیم به همان نقطه؛ به دلتنگی. تو فکر میکنی این چیست که همه عناصر روان و تنمان را هدایت میکند به سوی اشتیاق، به هیجان آغوش؟ ما اسیر فیزیولوژی تن هستیم یا فیزیولوژی تابع ماست؟ این چیست که نیمه شب از عمق خواب بیرونم میکشد و بیتاب تا پای پنجره و تماشای مهتاب و آوردن نامت میکشاندم؟ چه ...
....الحیاه باکملها...... - تاریخ: 1402/12/10 ساعت: 2:29
برف میبارد، در هر جا که من نباشم! وقتی توی میردامادم، در ولنجک میبارد، وقتی توی جیحونام در میرداماد میبارد، وقتی پا به میدان فردوسی میگذارم، در جیحون میبارد. شدهایم جن و بسمالله. سرما دیوانهوار میپیچد توی تنام و خون فواره میزند جایی میان پاهام و عالمی فحش و فضیخت نثار قاعدگی کوفتیام میکنم و سرما ک.....
فوق النخل.... ماادری لمع خده، ماادری القمر... - تاریخ: 1402/11/16 ساعت: 16:50
یعنی نمی شود به عید سالهای دور برگردیم؟ جایی که فقط دیدن برق یک کفش پشت ویترین مغازه کفاشی همسایه مان کفایت می کرد که دل غنج بزند و به رقص مدام بیفتیم دور حوض خانه؟ خیلی کلیشه ای حرف زدم؟ قبول دارم. آن قدر از ذوق عید و بچگی گفته و نوشته ایم که ابتذال همه جاش را عین موریانه جویده و ریخته... اما الان ...
درونها تیره شد، باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی.... - تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 16:07
خب، دیگر برمیگردیم به صبح های جمعه طلایی جیحونی و کارونیمان، جایی که صبح وقتی آدم از فراز یک بالکن به همسایگانش سلام میدهد جوابش را با فاک یو! میدهند و طرف که از قضا حاضرجواب است و شاید هم آن فیلم که مشابه چنین صحنهای را دارد، دیده است، در پاسخ میگوید: فاک یو تو عزیزم! و ما این پایین توی حیاط به این...
کنا نصیر انی ویاک... - تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 16:07
حالا فرصت بیشتری برای تماشای زن توی آینه دارم. زن موهای بلند سیاهش را ریخته روی سینه و صورت کشیده و نگاه پر اندوهی دارد. این همان زنی است که وقتی یازده ساله بودم توی ولیمه حج مادربزرگم، زنپدرم توی چهرهام دید. جیغ کشید: این دختره چه قدر شبیه سلطانه! عمهام را میگفت. سلطان زنی بلند قد و لاغر بود با موه...
حبیتک بالصیف.... حبیتک بالشتی... - تاریخ: 1402/11/9 ساعت: 16:07
مادرم از تنهایی وحشت دارد. همیشه بین هفت، هشت، ده تا آدم زندگی کرده. بچه که بودم مادرم طاقت نمیآورد خانه خودمان که یک کوچه از خانه پدرش فاصله داشت بمانیم. بعد از اینکه از مدرسه میآمد چرتی میزد و بند و بساط خیاطیاش را برمیداشت و میرفت خانه پدرش و فرشید هم که کلا بچهی کوچه بود و من هم زمانی بودم، اما ...
سکرات عینیک... - تاریخ: 1402/10/18 ساعت: 19:52
[unable to retrieve full-text content]میگوید: جرعات خمر محرمه فما حکم الذی برمش عیناک یسکر؟ گناه از چشمان توست به هر حال...
منذ تحکی... - تاریخ: 1402/10/18 ساعت: 19:52
من دلتنگم و می خواهم حرف بزنم با تو، خیلی عادی، درباره موضوعات روزمره. عین دو بچه آدمیزاد می خواهم با هم حرف بزنیم. مثل همه آدمهای دیگر که دست کم می توانند ده جمله معنی دار با هم رد و بدل کنند، بدون دغدغه. من فقط گفتوگو دلم میخواهد بی آنکه از بعدش واهمهای داشته باشم که تو بخواهی درها را ببندی، بی هر...
کنت اسمعک دوما... - تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 16:17
[unable to retrieve full-text content]راستی وقتی شعرهات را برایم نمیفرستی، برای کی میخوانیشان؟ کدام گوش نامحرمی میشنود آن شعرها را؟
- تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 16:17
دیگر محرز شده برایم که نباید بدوم. باید بخزم توی رختخواب و لحاف سنگین شب را بکشم روی سرم. از رفتن خسته ام. می خواهم متوقف بمانم و به هیچ خیره شوم تا نفس دارم.این سطور قصه ای نداشت؟ نه؟ مثل این چند سال که جای قصه گفتن کار دیگر کرده ام. شاید وقتی دیگر زبان قصهگوییام باز شد. عجالتا اما به خوابی عمیق و ...
واني.. اكثر بشر.. يمكن.. ظلم نفسه... - تاریخ: 1402/10/12 ساعت: 16:17
چهقدر لهجه این دختر را دوست دارم! شیرین است این عربی عراقیاش و چه سوزی توی صداش است وقتی میگوید: اعرف الدنیا ماتسوی... و چه قدر قشنگ است که به جای انا میگوید: آنی. من عاشق این لهجهام. اگر همان وقتها که تازه ازدواج کرده بودم دختری میزاییدم حالا لابد توی قد و قواره و حدود او بود، بیست و اندی ساله مثلا...
سعدی......خویش خوانی ام.....پس به جفا برانی ام... - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 21:26
از تنهایی نوشته بودم و از این که شب یلدایی که گذشت اولین شب یلدایی بود که کاملا تنها بودم و گفته بودم به میم که تنهایی آسودگی است و او هم گفته بود بله. آسوده بودم، قائم به ذات، بی که مماشات کنم با کسی، یا خودم را پیش مردم مزور سانسور کنم. خلاصه که نوشته بودم با نان و پنیر خودم دلخوش بودم و درویش وار...
رایت اهل الحب سکرا..... - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 21:26
مدتهاست آهنگی با تم اپرایی گوش میدهم که شعرش به زبان فرانسوی است و حواسم نبود به معنای شعر. فقط جمله اول را حفظ کرده بودم :Je crois entendre encore و ترجیعبندِ o' souvenir charment را.باورت میشود امروز که متن را گذاشتم پیش چشمم و دانه به دانه ترجمه کردم عین دختری چهارده ساله از فرط شوق جیغ کشیدم؟ببی...
وینک؟..... - تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 8:22
[unable to retrieve full-text content]همهجا کشی می لالهگون ز ایاغ مدعیانِ دون شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی...
هرچه روی بپوشی فتنه بازننشانی! - تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 8:22
بله، بله، جناب قدرقدرت! آذرِ شما همچنان راسته ی کارون را عصرها پیاده تا پایین گز می کند و اشیاء کوچک و ارزان برای کلکسیونش می خرد و چه قدر مشامش قوی شده برای کشف انواع خوراکی ها؛ میوه، سبزی ها، نان ها و کلا غذاها. عطر غذاهای خانگی، آه! روز جمعه ای توی آن چسبناکی هوای دودآلود و مرطوب، عطر ماندگی خرما...
شرم دارم که به بالای صنوبر نگرم.... - تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 8:22
به خیالت میشود رفت شیراز و بوی تو را لابهلای برگهای نارنج نشنید؟ یا مثلاً ظهرگاهی در دل تیمچهای توی بازار وکیل در حال به سینه کشیدن خنکای آذرماهی و عطر برنج و ریحان، آواز شجریان را بی تو گوش کرد؟ آن هم برای کسی که امکان ندارد شجریان را بشنود و دلتنگ تو نشود؟خیال میکنی میشود رفت تا اندرونیٕ پس ِ باغی...
ترسم خلق.... گمان برند.... سعدی ز دوست خرسند است! - تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 19:33
نگار من به لهاورد و من به نیشابور!ره دراز و غریبی و فرقت جاناناگر بنالم دارید مر مرا معذور...مسعود سعد سلمان شدهام، ق...در زندان دلتنگیات... میان این بیابان زمهریر...شب از نیمه گذشته. مامان اگر الان بیدار بود با دیدن تابلو ایستگاه نیشابور برای صدهزارمین بار از کودکیام تاکنون، میگفت: ببین این ایستگاه...
عیناک.... لیال صیفیه.... - تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 19:33
باغ ملی... ما را سر باغ و بوستان نبود و قطعا تفرج آنجا محقق میشود که تو باشی، اما باغ ملی انگار خودش مرا طلبید! نه، نطلبید، بازیهای خلخلی آن سالها زد به سرم. زنگ زده بودم به دوست نویسندهای مشهدی که وقتی آمدم میبینمت و او هم استقبال کرد. قرارمان شد یک مغازه که لیلا عصرها آنجا برای خودش کتاب میفروشد، ...
عیناک قدری...... - تاریخ: 1402/8/23 ساعت: 19:33
فلکه سعدآباد...روزگاری دخترکی عاشق موسیقی بود که تنها جایی که می توانست به ارزان ترین قیمت ممکن درس موسیقی بخواند، موسسه ای کوچک زیر نظر مستقیم ارشاد در ساختمانی سه طبقه گوشه فلکه سعدآباد بود. آذر آن سالها به اندازه چند سال پول توجیبی هاش را جمع کرده بود و همه راهها را پیاده رفته بود و هیچ نخریده بو...