کل عام و انت حبی....
-
تاریخ: 1403/5/18 ساعت: 14:11
اگر قرار بود هدیه تولد بخرم برایت یک ساعت شیک سوییسی میخریدم که صفحه گرد سفیدش خطهای ظریف قرمز و سرمهای داشته باشد و بندش چرم سرمهای باشد. برایت گل مریم میخریدم. می گذاشتم اسمهان در مایه حجاز برایمان آواز بخواند و ما مست از اتفاق آغوش باشیم.... تولدت مبارک.... Adblock test (Why?)
حتی یذوق منه کاسا من الکرامه.....
-
تاریخ: 1403/5/1 ساعت: 0:31
خوابت را دیدم. دیدم که به تو گفته ام دلتنگم و تو چشمه ای از شعر شدی و جوشیدی. کنار شط بودیم و از شدت زلالی کف اش پیدا بود و تو که شعر می گفتی کلماتت با جوهری لاجوردی کف شط حک می شد و آب رنگش را نمی برد و می خواندی و می خواندی و شعرت تمام نمی شد و نفس کم نمی آوردی و کلمات کف شط قطار می شد و تمام نمی ...
دستم اندر ساعد ساقی......
-
تاریخ: 1403/5/1 ساعت: 0:31
برای من نوشته که زنی ممسک ام. واقعا هم ممسک ام در مراوده با آدم ها، وگرنه شاید دوستان بسیاری می داشتم و ساعت های شبانه روزم از آنها پر بود. راست می گوید که ممسک ام در معاشرت و این سال ها خست ام بیش تر هم شده. سخت گیر شده ام. ممکن است در طی روز ساعت های زیادی را با ملت بگذرانم و از در و بی در بگویند،...
کیف....؟
-
تاریخ: 1403/5/1 ساعت: 0:31
[unable to retrieve full-text content]و کیف یمکننی ان اربح المعرکه؟....
شنو یعنی؟
-
تاریخ: 1403/4/17 ساعت: 18:09
[unable to retrieve full-text content]شنیده ای که می گوید: مرا به کار جهان هرگز التفات نبود؟ و بعد می گوید: رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست؟
لا تدری...
-
تاریخ: 1403/4/17 ساعت: 18:09
[unable to retrieve full-text content]در ادامه گفته: نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟ و تو چه دانی خمار صد شبه چیست؟
اندوه دل نگفتیم الا یک از هزاران....
-
تاریخ: 1403/4/15 ساعت: 13:43
برایم نوشته بود: اتمنی لک قرائه سعیده، رغم حزن یبتدی هنا... و من از آن دستخط زنانه بوی دارچین و صندل و نمک دریا را میشنیدم و آن اندوه که وعدهاش را در پیشانی کتابش به من داده بود در تک تک صفحات جاری بود، روی دانه به دانه کلماتی که پیدا بود با وسواس کنار هم چیده، اندوهی که به یک مستی ملایم شبیه بود، د...
تا مقصد می خوابم.....
-
تاریخ: 1403/4/15 ساعت: 13:43
می دانم شرایطت طوری شد که لابد نتوانستی مرا به آشنای تان معرفی کنی یا هرچی، این ها مهم نیست، مهم تویی که آسوده باشی و اوضاع برایت به بهترین شکل پیش برود. همین که مراقب خودت باشی کفایت می کند.از این ها که بگذریم نمی دانم چرا مثل اشباح شده ام، قادر! حس می کنم شبیه موجودی شده ام که عینیتش کمرنگ شده یا ...
---
-
تاریخ: 1403/4/15 ساعت: 13:43
تو رفته ای حمام. زیر دوشی که صدات می زنم و از لای در با تو حرف می زنم. این رؤیایی است که خیلی از روزها سراغم می آید. ساعاتی از روز واقعا حس می کنم آن جا توی حمامی و من به بهانه ای از لای در دزدانه نگاهت می کنم. می بینم که گرم خواندن آوازی هستی، سرخوشی و همین که صدای زمزمه ات از توی حمام نرم و آرام م...
در اندرون من خستهدل ندانم.....
-
تاریخ: 1403/3/30 ساعت: 0:16
تفتیده و تشنه مینشینم روی نیمکت گوشهی مغازه تاجفروشی، منتظر دلال ارز، در دل کوچه مروی. دو زن با چادر عربی اما لهجهی کردی مدام تاجها را روی سر میگذارند و در آینه قدی کنار من براندازشان میکنند. زن جوانتر عروس است و آن یکی مادرش. زن با لهجه کرمانشاهی به فروشنده میگوید جدیدترین تاجش کدام است و مرد با له...
...
-
تاریخ: 1403/3/26 ساعت: 20:41
[unable to retrieve full-text content]وای بر آنان که تهران بیایند و به ما سری نزنند...
آغوش تو غربتم را وطن....
-
تاریخ: 1403/3/26 ساعت: 20:41
این اصلا تصادفی نیست. توطئهای در کار است. دنیا کمر به دیوانه کردنم بسته. روزی شانزده ساعت کار، دو ساعت رانندگی، دو ساعت گیجی پای تلویزیون و چهار ساعت خواب. کارم چنان سرسام آور شده که مجال خوردن آب ندارم و از کم آبی همین دیروز غش کردم. آغوش دلم میخواهد؛ حریصترین زنانام به همآغوشی و محرومترین شانام. ا...
لو تعرف کیف اشتقت لک...
-
تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 15:02
بیست و دو سال پیش، توی بالکن دانشکده و پاویون پرستاری که توی باغ بیمارستان ملکه پهلوی سابق بود، دختری خام و سودایی در ساعات استراحت کوتاهش، میایستاد به نوشیدن چای و از انبوه درختانی که باغ را تاریک کرده بودند در حیرت بود. فکر میکرد چهطور پرستاری خواهد شد و چهطور زنی. هنوز خیلی منظم نمینوشت، هنوز ادب...
ابوس عینک....
-
تاریخ: 1403/3/2 ساعت: 15:02
عزیزم، اول این را بگویم که دلتنگی من بر خلاف عادتم به نوشتنش، گهگاهی نیست، مدام است. امری است جاری و بیتعطیل. دوم اینکه اینجا که مینویسم قواعد را و آداب نگارشی و علائم و فلان و بهمان را رعایت نمیکنم، باز هم بر خلاف عادتم، چون پیش تو ترتیب و آداب جستن را روا نمیدانم. سوم اینکه الان که مینویسم جای تو ...
اقرا لی...
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 16:28
خط و ربط کتاب خواندنم را گم کردهام. بابالشمس را باید از اول بخوانم. روی مبل کنارت مینشینم و سر روی شانهات میگذارم و بنا میکنم به خواندن. آرام آرام تو شروع می کنی برایم بخوانی و صدایت همیشه و همهجا اغواگری و آرامش را توأمان دارد... Adblock test (Why?)
لنکتب شعرا معا....
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 16:28
الان که برایت می نویسم تازه بعد از ده روز فراغتی حاصل شده و مغزم برای کنار هم چیدن کلمات راهی باز کرده است. در طی این مدت شوق فوران می کرد اما ذهن و دست با هم راه نمی آمدند و همگام نمی شدند تا آن همه را روی صفحه بیاورم. می دانی قادر، من خیلی در نوشتن عینی گراتر از قبل شده ام، هم در نوشتنِ وصف شوق، ب...
گر تو باشی که نباشم، تن من برخی جانت.....
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 16:28
آن جا که می خوانی: آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت... چه قدر صدات جادو می کند هر بار مرا. چند بار از سعدی خوانده ای و آخرینش این بود. امروز روز سعدی است. گوشش می دادم امروز. اگر می خواستی یکی تازه اش را بخوانی کدام غزل را انتخاب می کردی؟ حالت با کدام خوش بود؟ اگر فراغتی بود بخوانش برای من هم. Adb...
کن صدیقی....
-
تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 18:40
باید بروم خرید. یکی از پردههای نو را زدم پشت در بالکن. هنوز دو تا پشت دری و پرده دیگر مانده. به زور دارم خودم را میکشانم این ور و آن ور. دلشوره دارم. بیخودی دارم مدام اشک میریزم. دلتنگام. دلم می خواست دو کلمه حرف بزنی با من. چرا این قدر همه چیز را سخت میگیری؟ یک معاشرت ساده بی هیچ حرف برانگیزانندهای...
دعنی اگول فالک اخی!
-
تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 18:40
کارتها، کارتها، آه از این کارتها! اینها ابزار نان خوردن پری است. مشتری وقت میگیرد، زنگ میزند و پری باید که در نهایت فراغت خاطر و تمرکز کارت را بر بزند و برایت از آینده بگوید، آیندهای نه چندان دور. پری ناجی خانومهای دلشکسته و دلنگرانِ محبوب است. برای من اما پری دوست گرمابه و گلستان که نه، بیشتر رفیق ...
------
-
تاریخ: 1403/1/16 ساعت: 18:40
اگر بگویم استاد مسلم اتلاف وقت شده ام حرفی به گزاف نگفته ام. دیگر مدتهاست که نمی توانم آن تمرکز و فراغت را برای نوشتن بیابم. فقط یک چیز نیست و خیلی هم ساده نیست، دنیایی علت دست به دست هم داده اند تا نشود. اوایل و شاید حالا هم کم و بیش می چسبیدم به برنامه ریزی کردن و ول کن نبودم، اما برنامه دل و دماغ...