برایم نوشته بود: اتمنی لک قرائه سعیده، رغم حزن یبتدی هنا... و من از آن دستخط زنانه بوی دارچین و صندل و نمک دریا را میشنیدم و آن اندوه که وعدهاش را در پیشانی کتابش به من داده بود در تک تک صفحات جاری بود، روی دانه به دانه کلماتی که پیدا بود با وسواس کنار هم چیده، اندوهی که به یک مستی ملایم شبیه بود، در یک صبحگاه خاکستری دمآلود توی بندرگاهی شلوغ اما تمیز و شسته از باران...
گم در مه...ما را در سایت گم در مه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 40