می دانم شرایطت طوری شد که لابد نتوانستی مرا به آشنای تان معرفی کنی یا هرچی، این ها مهم نیست، مهم تویی که آسوده باشی و اوضاع برایت به بهترین شکل پیش برود. همین که مراقب خودت باشی کفایت می کند.
از این ها که بگذریم نمی دانم چرا مثل اشباح شده ام، قادر! حس می کنم شبیه موجودی شده ام که عینیتش کمرنگ شده یا حتی در مواردی محو شده، موجودی مجرد که به چشم نمی آید، حتی به چشم خودش. شاید چون توی خانه کسی نیست که کمی موجودیتم را به من اثبات کند با صدایی، حرفی، نگاهی. اشیا با صداهای معمول شان به من می گویند که چیزی به اسم زندگی باید ادامه پیدا کند، مثلا یخچال و فریزر با آن غرولندهای گاه و بی گاهشان که شب ها از خواب می پرانندم، یا ماشین لباسشویی که در تب و تاب شستن فریاد می زند که: آذر! تو هنوز هستی و لباس چرک می کنی و در این خانه هر روز کمی آب جریان پیدا می کند. اما این ها چه قدر می توانند دلیل متقنی بر حضور آدم باشند؟ چیزی باید باشد که در اثبات امر «بودن» کارستان کند یا کسی. اما من تحمل آدمیزاد را ندارم توی خانه ام، یعنی آدمیزادی جز محبوبم را. دایره معاشرتم را مدام تنگ تر کرده ام. گهگاهی رفیقی تا کافه ممکن است بیاید و یکی دو ساعتی گپ بزنیم و تمام. توی محل کار به قدر کافی شاید معاشرت با ملت هست، از پزشک بگیر تا بیمار و همگی به نوعی طلبکارِ توجهی تمام عیار! خداوندا! این ابنای توقع را کجای دلم بگذارم؟ از مادر و خواهری حامی و تمام وقت برای این همه آدم بودن خسته شده ام. می خواهم کمی نوازش بشوم و جایی آرام بگیرم، جایی که مثل رحم مادر امن و گرم باشد. بهانه گیر آغوش شده ام، آغوشی تمام وقت و ایمن.
گم در مه...ما را در سایت گم در مه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 35