لو تعرف کیف اشتقت لک...

خرید بک لینک

بیست و دو سال پیش، توی بالکن دانشکده و پاویون پرستاری که توی باغ بیمارستان ملکه پهلوی سابق بود، دختری خام و سودایی در ساعات استراحت کوتاهش، میایستاد به نوشیدن چای و از انبوه درختانی که باغ را تاریک کرده بودند در حیرت بود. فکر میکرد چهطور پرستاری خواهد شد و چهطور زنی. هنوز خیلی منظم نمینوشت، هنوز ادبیات انگلیسی نخوانده بود و هنوز درست نمیفهمید نوازش و آغوش چه معنایی دارد.

دیروز دوباره بعد از دو دهه روی آن بالکن که حالا شده بود ساختمان پذیرایی از بیماران خارجی، ایستاده بود و از قضا در ساعت استراحت کوتاهش در حال نوشیدن چای بود. اینبار به عنوان پرستاری که از او مشاوره میخواهند آنجا بود. درختستان تُنُک شده بود. ماشینش را میان درختها میدید. فکر کرد پرستار شده، مینویسد و همیشه عطش نوازش و آغوش دارد. خودش را دید؛ زنی شیدا، نویسنده و پرستار. آیا اینها تعریف درستی از او بود؟

فکر کرد اگر قادر آن سالها بود چه قدر همه چیز فرق میکرد. اگر قرارهای عاشقانه با او میگذاشت، در عصرهای پنجشنبه، توی همین باغ، لای شمشادها... چه قدر دنیا طور دیگری میبود...

گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 15:02

صفحه بندی