شوق را بر صبر قوت غالب است.....

خرید بک لینک

امروز صبح صدایی توی گوشم آن غزل سعدی را در حدی و پهلوی سه گاه می خواند و دیوانه ام می کرد... این غزل سعدی که مطلعش چنین است: پای سرو بوستانی در گل است....

جانم برایت بگوید که آذر خیلی جوانی نکرده است. شاید بخشی از قضیه به این دلیل باشد که نوجوانی هم نکرده تا به جوانی که مرحله بعد است برسد. از وقتی یادش می آید ترسیده از همه چیز و به خصوص از آینده، و به همین خاطر به اولین آدمی که سر راهش سبز شد، گفت بله و زن زندگی او شد. نفهمید چطور باید در آغوش رفت و در آغوش کشید، یعنی طول کشید تا بفهمد، چند سال طول کشید، توی کتابها خواند، توی فیلمها دید، از دوستان شنید و بعدش تازه بعد سی سالگی به بلوغ رسید. اواسط دهه سی اش بود که تشنه ی آن آغوشی شد که در ذهنش پرورده بود و نمی یافتش و اواخر دهه سی اش به تو برخورد و دید همان است. این همه دیر بودن چرا؟ این همه نرسیدن ها به تو؟ تراکم خواستن ها و تشنگی ها روی هم، مدام روی هم؟ می خواهی بگویی ایده آل گرا هستم؟ در فانتزی سیر می کنم؟ بگو، اما من چرا باید در مجادله با این دنیا به غیر از تو رضایت دهم؟ گیرم که بازنده این معرکه مثل تمامی مبارزات قبلی و بعدی زندگی ام من باشم. این باخت هم روی تمامی بازندگی های دیگرم، بگذریم، سر تو سلامت.

می خواستم نگویم این ها را. اما مثلا این جا نگویم شکایت کجا برم؟ گیرم تو تابش را نداشته باشی. بگو کی داشته ای که حالا نداشته باشی؟ خیلی وقت ها خودم را پیش تو این جا سانسور کرده ام و جعبه نوشته های اینجا از منتشرنشده هایش پر است، چون تو را تنگ حوصله دیده ام و دیده ام تاب شنیدن نداری. اما این بغض ها را جایی جز این جا که نمی توانم ببرم.

شنیده ای که گفته: گر بمیرد طالبی در بند دوست/ سهل باشد، زندگانی مشکل است؟

این بیتش چه عجیب حالی دارد!

دلم می خواست بی هیچ حرف و حدیثی در پس و پیش، این را خواهش کنم از تو که غزلش را بخوانی. چقدر دوست دارم با صدای تو بشنومش!

این نوشته هم مثل خیلی های دیگر شد حدیث تشنگی....

گم در مه...

ما را در سایت گم در مه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: چهارشنبه 31 مرداد 1403 ساعت: 12:34

صفحه بندی