
دلبر قدرقدرتِ من! طوری بندی و بسته ی تو شده ام که خودم هم نمی فهمم با خودم چه کنم. انگار طلسمم کرده باشی و هیچ چیز نتواند این طلسم را باطل کند. همیشه امید داشتم جایی و طوری و چیزی این عطشم به تو کمی فروبکاهد و بتوانم از چیزی غیر تشنگی هم با تو حرف بزنم، اما نمی شود. تشنگی امان نمی دهد و حال خودم را نمی فهمم وقتی می بینم نیستی، دقیقا همان وقتی که دلم می خواهد با من حرف بزنی و شاید از این تشنگی بکاهی تو دوری می کنی، تلخ می شوی و نمی گذاری. برای همین وحشی می شوم و این طور می افتم به جانت....نتوانست...
ادامه مطلب
دلتنگ توام و در عطش گرفتن خبری از تو. می دانی هر از گاهی که هوایت این طور دیوانه و افسارگسیخته سر به عصیان برمی دارد عاجز می مانم از اندیشیدن چاره ای. تو چاره ای کن که می توانی.یادت هست یک بار این تصنیف را فرستاده بودی که وسطش خواننده می گوید: تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد؟ حقیقتا گاه به تکبیر که می ایستم می بینم رو به روی من داری می خندی به این تجمع خاطر نداشته ام و به این طاقت بر باد رفته ام.کاش با تو حرف بزنم بعد از این شش ماه دیوانه وار... بخوانید...
ادامه مطلب