
در سکانسی از فیلم پاپیون که شاید از ماندگارترین های این فیلم باشد، قهرمان داستان در دادگاهی محاکمه می شود که گویی به نوعی محکمه ی وجدان اوست؛ جایی که برای او اشد اتهام را به اثبات می رسانند. اتهامی که بر قتل نفسی دیگر یا جنایتی در واقعیت دنیای خارج دلالت نمی کند. پاپیون می پرسد من کسی را نکشته ام و قاضی دادگاه می گوید تو جنایتی به مراتب بالاتر از کشتن دیگری مرتکب شده ای. پاپیون می گوید کدام جنایت؟ قاضی جواب می دهد: هدر دادن زندگی ات، تباه کردن اش!می دانی، گاهی و به ویژه صبح ها که از خواب بلند می...
ادامه مطلب
سناریوها را همین طور فی البداهه و در لحظه جاری شان می کنم روی صفحه، بی رعایت ترتیب و آداب و منطق دراماتیکی شاید! بی آغاز و پایانی شاید! با نهایت عدم قطعیتی که همیشه بین من و تو برقرار است. تابلو را چهارده سال پیش، از بساطی های حاشیه خیابان انقلاب خریدم؛ نقاشی سردر باغ ملیِ غرق در برف، تصویری که شاید دیگر هیچ گاه در واقعیت تحقق نیابد. هنوز دانشجوی ارشد پرستاری بودم، ترم آخر. پایان نامه را دفاع نکرده بودم هنوز. خانه مان کارون بود. تا انقلاب خیلی راه نبود. مدام سُر می خوردم آن جا. با آرزو هر هفته ...
ادامه مطلب
حالم از آنچه فكر مي كردم خيلي خراب تر شده. اعتراف مي كنم كه موجود به شدت ضعيفي هستم. اتفاقات اين هفت هشت ماهه اخير مرا ذره ذره كه نه، خروار خروار از تو خورد و خالي كرد. پوسته اي بيش نيستم حالا. اين ضر...
ادامه مطلب
صبح برفی امروز را با رفیقی بی خیال گذراندم. با کسی که همین طوری از سر استیصال به اش پیام دادم پنجشنبه به کتابخانه می آید یا نه و او گفت چرا نرویم به خانه ی او؟xa0دل به دریا زدم و تو برف سیگارکشان رفتیم ...
ادامه مطلب
منگ ام از ضربه اي كه دو سه روز است محكم به سر همه مان فرود آمده، ضربه كه چه عرض كنم؟ كوه فاجعه. اشك ام تمامي ندارد و گفتن از آن درد سينه ام را مي فشارد.xa0چرا قادر فكر مي كند كه مي سازيم با اين چيزها و ...
ادامه مطلب
انگار که خواب ام همان خوابیدن دختر پنج ساله ای باشد کنار پدر، توی اتوبوسی که از باجگیران می رفت به طرف مشهد. انگار من پدرم باشم و شوپن من باشد. آن روزها پدرم جوان تر از حالای من بود. اما مثل من سودایی...
ادامه مطلب
آنقدر از خردxa0شدن و فروپاشي گفته ام كه ديگر اين جا اين كلمات را از اصالت و اعتبار انداختهxa0ام. هميشه يكي هست كه از آن ديگري در باختن نرد دل جلوترxa0تر است و هميشه من همان بوده ام كه نهايتا بيشتر خواسته مع...
ادامه مطلب
قادرجانم، باید از روزهای خوب هم نوشت. روزهای با تو بودن کی بد بوده جان دلم؟ اگر تلخی بوده از من بوده. هر که حالا صورت گل انداخته ام را ببیند لابد می فهمد این همه خوشبختی از کجا آمده. چشم هام می خندد و...
ادامه مطلب
ديگر حتي از پشت تلفن هم مي داني كه من در شب بي پايانxa0آن چشمهایxa0سياه افتاده ام و بيرون نمي آيم. از همه كنده اي مرا و به خود خو داده اي. جَلد توام حالا. به من پر سيمرغ هم بدهند از پيشت جايي نمي روم. با ...
ادامه مطلب
خوب است که این جا هست؛ جایی که می توان سفره ی شکوه و ناله باز کرد و هی گفت و گفت. لابد در کتاب سیر و سلوک عشاق فصلی هم هست که به سکوت اختصاص دارد و من حالا به آن فصل رسیده ام. دهان می بندم و لال می شو...
ادامه مطلب
رفتم به طرف درهای بازمانده میان مان. تو یکی را بسته ای. باقی را هم نادیده می انگاری. نادیده انگاری! این عبارت آشنا نیست برایت؟ زمانی مقاله ای با این عنوان از تو خواندم. حالا خودم مشمول آن نوازش ویژه ا...
ادامه مطلب
مجال نوشتن نامه به من می دهی آیا؟ کجا باید دنبال ات بگردم؟ تو همین جایی، توی تن من. از آ خرین باری که عشق بازی کردیم از راه دور و من فکر کردم صاحب همه ی لذتهای شیرین تنانه ی دنیا شده ام خیلی نگذشته، ا...
ادامه مطلب
رو راست اگر باشم باید بگویم حالم ترکیبی از خشم است و حیرت و استیصال. توی عمرم هیچ وقت این طور درمانده نبوده ام، حتی در فاجعه ی سال 91. حتی در تنهایی مطلق سی و پنج سال پیش در دل کویر. احمقانه است و مسخ...
ادامه مطلب
نمی شود. نه، اصلا نمی شود با کسی از این حرف زد. هیچ کی حوصله ندارد انگار بشنود. شاید چون آن قدر شخصی است و جزئی که نمی شود توش نقطه ای پیدا کرد حتا برای همدردی یا هرچی که حوصله بیاورد برای شنونده تا گوش کند و پای حرف هات بماند. بهنام در حین گوش دادن این چیزها خودش را آن قدر سرگرم هزار چیز می کند ، یا آن قدر هزار بار می پرد توی حرف ام که دیوانه ام می کند. توی دفتری که برای شوپن نامه می نویسم چیزهایی می نویسم، اما آن جا هم شاید قدر حوصله نیست. شاید یک روز بابت گفتن اش و همدردی طلبیدن دوره بیفتم تو...
ادامه مطلب