گم در مه

متن مرتبط با «سعدی» در سایت گم در مه نوشته شده است

سعدی......خویش خوانی ام.....پس به جفا برانی ام...

  • نیلوبلاگ

    از تنهایی نوشته بودم و از این که شب یلدایی که گذشت اولین شب یلدایی بود که کاملا تنها بودم و گفته بودم به میم که تنهایی آسودگی است و او هم گفته بود بله. آسوده بودم، قائم به ذات، بی که مماشات کنم با کسی، یا خودم را پیش مردم مزور سانسور کنم. خلاصه که نوشته بودم با نان و پنیر خودم دلخوش بودم و درویش وار سر آسوده به بالین گذاشته. اما اینجا نگذاشتمش. روده درازی بود و حرافی. بی خیال!الان همین قدری را که دارم می گویم محض خاطر این است که شرحی هر چند موجز از خودم به تو داده باشم... سخت نبود. یعنی آن طور ک...

    ادامه مطلب
  • ترسم خلق.... گمان برند.... سعدی ز دوست خرسند است!

  • نیلوبلاگ

    نگار من به لهاورد و من به نیشابور!ره دراز و غریبی و فرقت جاناناگر بنالم دارید مر مرا معذور...مسعود سعد سلمان شدهام، ق...در زندان دلتنگیات... میان این بیابان زمهریر...شب از نیمه گذشته. مامان اگر الان بیدار بود با دیدن تابلو ایستگاه نیشابور برای صدهزارمین بار از کودکیام تاکنون، میگفت: ببین این ایستگاه نیشابوره! ایستگاه نیشابور بر خلاف خیلی از ایستگاههای دیگه به شهر چسبیده!...مامان! فکر کن! اگه اون شاه فقید نزدیک به صد سال پیش این همه ایستگاه مابین این دو شهر نمیساخت، الان ما باید راه هزار کیلومتری...

    ادامه مطلب
  • که تاب آتش سعدی نیاورد اقلام...

  • نیلوبلاگ

    من و گوهر تنگ حوصله ایم، اما نوع مان علی حده است. او برای داشتن خانه ای مستقل دل دل می زند و من برای نزدیک بودن به محبوب. برای او این تحقق آرزو باید کامل رخ دهد، اما من به قول شیخ اجل این گونه ام که: تو در کنار من آیی من این طمع نکنم/ که مینیایدت از حسن وصف در اوهام. گوهر به خام طمعی من می خندد و من به خوش خیالی او. هر دو مصداق این تعبیر حافظ ایم که سلیمان ایم و جز باد به دست نداریم.عصرها که به خانه می روم، از سر تنبلی می خزد و از سر فضولی خودش را می کشاند کنارم. بعد می گوید که محبوب ام کیست و م...

    ادامه مطلب