
به من از صبر نگو و از گذشتن. از عبور حرفی نزن. من نمیتوانم مثل تو باشم. من نه چیزی برای از دست دادن پیش رویم میبینم و نه به چیزی دلخوشم. من در تیزترین نقطهی این مسیل که مدام آماج بارانهای توفانآساست ایستادهام و هرآنچه از مایه، صبر و عشق بوده دادهام. کسی نمیتواند با من از عبور حرف بزند یا از صبر چیزی بگوید. من خودِ عبورم. صبر هم معنایی برایم ندارد، چون دنبال نتیجهای نیستم.سه سال پیش در همان پورتوفینوی لعنتی پاییزی پیدات کردم. اما همان موقع از دستانم لغزیدی. همان اولین روزها. همه تلاشم در این سه سال معطوف دویدن دنبالت شد... بی نتیجه... چون فقط فرار کردی... فقط فرار... بخوانید...
ادامه مطلب
حالم از آنچه فكر مي كردم خيلي خراب تر شده. اعتراف مي كنم كه موجود به شدت ضعيفي هستم. اتفاقات اين هفت هشت ماهه اخير مرا ذره ذره كه نه، خروار خروار از تو خورد و خالي كرد. پوسته اي بيش نيستم حالا. اين ضر...
ادامه مطلب
صبح برفی امروز را با رفیقی بی خیال گذراندم. با کسی که همین طوری از سر استیصال به اش پیام دادم پنجشنبه به کتابخانه می آید یا نه و او گفت چرا نرویم به خانه ی او؟دل به دریا زدم و تو برف سیگارکشان رفتیم ...
ادامه مطلب
منگ ام از ضربه اي كه دو سه روز است محكم به سر همه مان فرود آمده، ضربه كه چه عرض كنم؟ كوه فاجعه. اشك ام تمامي ندارد و گفتن از آن درد سينه ام را مي فشارد.چرا قادر فكر مي كند كه مي سازيم با اين چيزها و ...
ادامه مطلب
انگار که خواب ام همان خوابیدن دختر پنج ساله ای باشد کنار پدر، توی اتوبوسی که از باجگیران می رفت به طرف مشهد. انگار من پدرم باشم و شوپن من باشد. آن روزها پدرم جوان تر از حالای من بود. اما مثل من سودایی...
ادامه مطلب
آنقدر از خردشدن و فروپاشي گفته ام كه ديگر اين جا اين كلمات را از اصالت و اعتبار انداختهام. هميشه يكي هست كه از آن ديگري در باختن نرد دل جلوترتر است و هميشه من همان بوده ام كه نهايتا بيشتر خواسته مع...
ادامه مطلب
قادرجانم، باید از روزهای خوب هم نوشت. روزهای با تو بودن کی بد بوده جان دلم؟ اگر تلخی بوده از من بوده. هر که حالا صورت گل انداخته ام را ببیند لابد می فهمد این همه خوشبختی از کجا آمده. چشم هام می خندد و...
ادامه مطلب
ديگر حتي از پشت تلفن هم مي داني كه من در شب بي پايانآن چشمهایسياه افتاده ام و بيرون نمي آيم. از همه كنده اي مرا و به خود خو داده اي. جَلد توام حالا. به من پر سيمرغ هم بدهند از پيشت جايي نمي روم. با ...
ادامه مطلب
خوب است که این جا هست؛ جایی که می توان سفره ی شکوه و ناله باز کرد و هی گفت و گفت. لابد در کتاب سیر و سلوک عشاق فصلی هم هست که به سکوت اختصاص دارد و من حالا به آن فصل رسیده ام. دهان می بندم و لال می شو...
ادامه مطلب
رفتم به طرف درهای بازمانده میان مان. تو یکی را بسته ای. باقی را هم نادیده می انگاری. نادیده انگاری! این عبارت آشنا نیست برایت؟ زمانی مقاله ای با این عنوان از تو خواندم. حالا خودم مشمول آن نوازش ویژه ا...
ادامه مطلب
مجال نوشتن نامه به من می دهی آیا؟ کجا باید دنبال ات بگردم؟ تو همین جایی، توی تن من. از آ خرین باری که عشق بازی کردیم از راه دور و من فکر کردم صاحب همه ی لذتهای شیرین تنانه ی دنیا شده ام خیلی نگذشته، ا...
ادامه مطلب
رو راست اگر باشم باید بگویم حالم ترکیبی از خشم است و حیرت و استیصال. توی عمرم هیچ وقت این طور درمانده نبوده ام، حتی در فاجعه ی سال 91. حتی در تنهایی مطلق سی و پنج سال پیش در دل کویر. احمقانه است و مسخ...
ادامه مطلب
چه قدر ناچیزم و روسیاه پیش آن آدمی که دنیای درد است و این طور با نجابت لب می بندد. من همیشه شاید هول بوده ام و کم طاقت. قبول که آن چه این پنج ماه سرم آمد مدام رفتن تا پرتگاه مرگ بود و برگشتن و قبول که...
ادامه مطلب
این دومین شنبه است که بی دکتر غ شروع می شود و این خودش از بار خاطر مکدر من خروارها وزن کم می کند. یعنی می شود روزهایی بی ب هم بیاید و با شین هم دیگر کاری نداشته باشم؟ این دیگر جرء محالات است. حداقل در دورنمایی نزدیک. امروز هم نشد که پای داستان ام بنشینم. همه اش حکایت لجاجت است با خودم. یعنی اگر فراغت کوتاهی هم باشد خودم خراب اش می کنم. فرصت سوزی های احمقانه. دنبال بهانه ام تا فرار کنم و بعد باز این لجاجت ام را بیش و بیش تر کند. از این ذهن خرده گیر هم خلاص نمی شوم. مانتویی که مامان دوخته شل و ول است به تن ام و بابت اش مدام غر می زنم. توی آینه زن سرمه ای پوش هم لب...
ادامه مطلب