
نمی شود. نه، اصلا نمی شود با کسی از این حرف زد. هیچ کی حوصله ندارد انگار بشنود. شاید چون آن قدر شخصی است و جزئی که نمی شود توش نقطه ای پیدا کرد حتا برای همدردی یا هرچی که حوصله بیاورد برای شنونده تا گوش کند و پای حرف هات بماند. بهنام در حین گوش دادن این چیزها خودش را آن قدر سرگرم هزار چیز می کند ، یا آن قدر هزار بار می پرد توی حرف ام که دیوانه ام می کند. توی دفتری که برای شوپن نامه می نویسم چیزهایی می نویسم، اما آن جا هم شاید قدر حوصله نیست. شاید یک روز بابت گفتن اش و همدردی طلبیدن دوره بیفتم توی خیابان و یقه ی رهگذران را بگیرم و از تک تک شان بپرسم: یعنی شما این ...
ادامه مطلب
این دومین شنبه است که بی دکتر غ شروع می شود و این خودش از بار خاطر مکدر من خروارها وزن کم می کند. یعنی می شود روزهایی بی ب هم بیاید و با شین هم دیگر کاری نداشته باشم؟ این دیگر جرء محالات است. حداقل در دورنمایی نزدیک. امروز هم نشد که پای داستان ام بنشینم. همه اش حکایت لجاجت است با خودم. یعنی اگر فراغت کوتاهی هم باشد خودم خراب اش می کنم. فرصت سوزی های احمقانه. دنبال بهانه ام تا فرار کنم و بعد باز این لجاجت ام را بیش و بیش تر کند. از این ذهن خرده گیر هم خلاص نمی شوم. مانتویی که مامان دوخته شل و ول است به تن ام و بابت اش مدام غر می زنم. توی آینه زن سرمه ای پوش هم لب...
ادامه مطلب