توی سفینه مان قرار نبود این طور خبر از تلخی باشد. تینا گفت تو می روی آمریکا، بهار! و سفینه توی یک سیاهچاله فضایی گیر کرد. من کلی نوشیده بودم، آماده بودم لایعقل شوم، اما در برابر مسستی مقاومت کردم با شنیدن خبر. زمان ایستاد و من مجال یافتم جلوی سیلی از شراب سد ببندم، سدی شکست ناپذیر! و تو هی ریختی و من هی هوشیارتر شدم! اولین بار بود شاید که این طور در برابر هجوم مسستی می ایستادم. توی اتاق ناخودآگاهم دخترکی فریاد می زد: خطر تنهایی به شدت نزدیک است، آذر وقت باختن عقل نیست، جنگ است، هوشیاری لازم است. من اشک ریختم، سیگار کشیدم و صاف ایستادم و مسست نشدم. تو و تینا سرتان داغ بود و اراجیف می بافتید از ویزا و فرودگاه استانبول و پروازهای واسط تا لس آنجلس و من هوشیارترین دنیا بودم و بی محابا اشک می ریختم، نه از سر مستی، که از سر هوشیاری و گوش به زنگ و خبردار ایستاده بودم تا سیل غم نتواند غرقم کند و می گفتم خدایا رهایم مکن و او سفت در آغوشش چسباند مرا. من توانستم مدام بنوشم و هوشیارترین باشم آن شب. من یاد گرفتم که بنوشم و هوشیارترین بمانم بهار! حتی اگر تو فکر کنی که می توانی با شراب خامم کنی و تلخ ترین خبرهای دنیا را به من بدهی، دختر جان!
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده