
.... که ای خمارکش مفلس شراب زده........ در این گزارش به بررسی کامل «.... که ای خمارکش مفلس شراب زده........» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. یکی از بهترین عطرهای دنیا مال توتونی است که تو شراب خیسانده باشند؛ مثل عطر سیگار لیلا! سیگار سناتور می کشد، شرابی اش را. لم می دهد روی کاناپه و جنگل مو...
ادامه مطلب
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال..... در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال.....» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. هر چه دعا و سوره که از قرآن حفظ بود قبل رفتن خواند. راه نیفتاده باران بلا بارید. پرسید من که از مهمات هرچه به خاطرم آمد خواندم. ندا آمد این بلای تو نیست، جزای دیگری است. س...
ادامه مطلب
از می نزدیمش آبی.......... در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «از می نزدیمش آبی..........» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. هر هوای ابری و سرمای برف آلودی مرا یاد مشهد بچگی هایم می اندازد. برف های طولانی، زمستان های بی پایان، بهار و تابستانی که آن قدر باران می بارید که گویی عجله دارد زودتر به پاییز پربارش بپیوند...
ادامه مطلب
من کاتب نیستم، نمی شوم... اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «من کاتب نیستم، نمی شوم...» هستید، در ادامه این مطلب تازهترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. مگر نه این است که نوشتن انرژی کلمه را هزاران برابر می کند؟ مگر رسمیت کلام از مکتوب بودنش نمی آید؟ مگر نمی گویند هر کلمه ای تا مکتوب نشود اعتبارش در تعلیق و ابهام ...
ادامه مطلب
تاملات شرررب-2 در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «تاملات شرررب-2» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. بهار! آخ بهار! همدم و همپیمانه خلص و خالص من! تنها تو می دانی حال آن خیابانهایی که شبهای جمعه ما را بغل می کنند، یا آن کوچه هایی که در کنج شان پیاله ها بالا می رود توی اتاقک ماشین محقر من که در آن ساعات سفینه ای ا...
ادامه مطلب
تاملات شرررب-3 در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «تاملات شرررب-3» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. توتهای وسط بهار که ته بکشد، یکی دو باران آمیخته به تگرگ که ببارد و آسمان که این رخت رخوت آلود ابر را کنار بگذارد و استخوانهای یخ و تن کرختم که کمی گرما به خود ببینند، بلند می شوم و ماتحت مبارک را به همت متعالی هم ...
ادامه مطلب
تاملات شرررب-4 موضوع «تاملات شرررب-4» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. توی سفینه مان قرار نبود این طور خبر از تلخی باشد. تینا گفت تو می روی آمریکا، بهار! و سفینه توی یک سیاهچاله فضایی گیر کرد. من کلی نوشیده بودم، آماده بودم لایعقل شوم، اما در برابر مسستی مقاومت کردم ...
ادامه مطلب
من کاتب نیستم، نمی شوم...مگر نه این است که نوشتن انرژی کلمه را هزاران برابر می کند؟ مگر رسمیت کلام از مکتوب بودنش نمی آید؟ مگر نمی گویند هر کلمه ای تا مکتوب نشود اعتبارش در تعلیق و ابهام است؟ مگر به قلم قسم نخورده صاحب کائنات؟ پس این همه درد پیچیده در کلمات چیست که طاقت را طاق می کند و تمام جوارح را فلج؟ همین ها مگر باز نمی دارد آدمی را از نوشتن؟ همین ها مگر مانع نیست که دست بکشی از نوشتن و کلمات را در لایتناهی گم کنی و همه ایده ها و افکار را از اعتبار ساقط کنی؟ تازه مگر خیلی از همین نوشته ها نی...
ادامه مطلب
تاملات شرررب-2بهار! آخ بهار! همدم و همپیمانه خلص و خالص من! تنها تو می دانی حال آن خیابانهایی که شبهای جمعه ما را بغل می کنند، یا آن کوچه هایی که در کنج شان پیاله ها بالا می رود توی اتاقک ماشین محقر من که در آن ساعات سفینه ای است که همه کهکشان را در خودش جا می دهد و تسکین گاهِ همه زخمهای بسته و شکافته ماست، کلینیک فوق تخصصی تسکین و ترمیم زخم مادام آذر و مادام بهار!این هفته نوبر بود. یعنی هر هفته نوبر است. هر بار ماجرایی که تو ذهن خمرآلودمان با اعوجاجی شیرین و رنگارنگ حک می شود. آن چراغهای عسلی پ...
ادامه مطلب
تاملات شرررب-3توتهای وسط بهار که ته بکشد، یکی دو باران آمیخته به تگرگ که ببارد و آسمان که این رخت رخوت آلود ابر را کنار بگذارد و استخوانهای یخ و تن کرختم که کمی گرما به خود ببینند، بلند می شوم و ماتحت مبارک را به همت متعالی هم می کشم و این همه کار نیمه مانده را سر و سامانی می دهم. آب بیشتر می نوشم اما در قدر دانستن آن مجالهای شراااب هیچ تلاشی را فرو نمی گذارم. نه این که هر شب دمی به خم بزنم که برای من همین هفته ای یک بار هم از سر زیاده است. طاقت این حجم از کشف و شهود را ندارم! علاج وسواس مهلکم ف...
ادامه مطلب
تاملات شرررب-4توی سفینه مان قرار نبود این طور خبر از تلخی باشد. تینا گفت تو می روی آمریکا، بهار! و سفینه توی یک سیاهچاله فضایی گیر کرد. من کلی نوشیده بودم، آماده بودم لایعقل شوم، اما در برابر مسستی مقاومت کردم با شنیدن خبر. زمان ایستاد و من مجال یافتم جلوی سیلی از شراب سد ببندم، سدی شکست ناپذیر! و تو هی ریختی و من هی هوشیارتر شدم! اولین بار بود شاید که این طور در برابر هجوم مسستی می ایستادم. توی اتاق ناخودآگاهم دخترکی فریاد می زد: خطر تنهایی به شدت نزدیک است، آذر وقت باختن عقل نیست، جنگ است، هوش...
ادامه مطلب
یکی از بهترین عطرهای دنیا مال توتونی است که تو شراب خیسانده باشند؛ مثل عطر سیگار لیلا! سیگار سناتور می کشد، شرابی اش را. لم می دهد روی کاناپه و جنگل موهاش صورتش را بغل می کند و بی عار می خندد و بوی شراب و رطب اطرافش را پر می کند. همیشه از آن عطرهای تلخ می زند که من هم یکی اش را دارم که توش صندل و مریم و چوب را در هم آمیخته اند. شلوار سندبادی به پا و تاپ کوتاه نخی به تن لش می کند روی مبل و دنیا را به تخم می گیرد.-ما بالاخره میریم عمان!+من میخوام برم مصر! یا مراکش!-یه چیزی بگو بگنجه مادرقح..به!+اینم می گنجه تنگ بقیه چیزها!از سیگار شراب اندود کام محکمی می گیرد، جوری که بخواهد آخرین نفس زندگی اش را با تمام ولع و اشتیاق فرو ببرد؛ نفسی که قرار نباشد ممد حیات باشد و پشت بندش فرحت ذاتی بیاید.+می می...
ادامه مطلب
هر چه دعا و سوره که از قرآن حفظ بود قبل رفتن خواند. راه نیفتاده باران بلا بارید. پرسید من که از مهمات هرچه به خاطرم آمد خواندم. ندا آمد این بلای تو نیست، جزای دیگری است. ساکن و صبور بنشین تا به وقتش که ان الله مع الصابرین....صبور نبود. صبر بلد نبود. اما آموخت...ما ناشکرِ بودنت نبودیم ونیستیم. هر لحظه حرف زدن با تو موهبتی است بی تکرار و قدر دنیایی میارزد... شاید این امتحانِ تو باشد حاجی! و ما اشتباهی داریم پای این همه سؤال سخت و بی جواب، جواب می نویسیم؛ مهمل و از در و بی در! گناه ما چیست؟ قدر می دانیم و قدر دانسته نمی شویم تا روزی که ما تمام شویم و تو حسرت بکشی... بخوانید...
ادامه مطلب
هر هوای ابری و سرمای برف آلودی مرا یاد مشهد بچگی هایم می اندازد. برف های طولانی، زمستان های بی پایان، بهار و تابستانی که آن قدر باران می بارید که گویی عجله دارد زودتر به پاییز پربارش بپیوندد! شاید باورت نشود، مشهد بچگی های من ده ماه در سال بارندگی داشت: از شهریور بگیر تا خرداد سال بعد! هوا همیشه خنک بود حتی در چله تابستان. مشهدی ها کمتر با کولر آبی روی پشت بام که در شهرهایی مثل تهران رایج بود، آشنایی داشتند. ما کولر نداشتیم، اما خنکای نسیم همیشه مور مور می انداخت توی تن مان. الان اما مثل خیلی جاهای دیگر بارندگی به سه چهار ماه رسیده. چه شد که این یادم افتاد؟ هوای ابری و سرمای برف آلود امروز تهران باعثش بود و دوستی نویسنده که از مشهد زنگ زد و گفت برای مجموعه داستانهای شهر یک کار کوتاه از من می...
ادامه مطلب
اگر قرار بود هدیه تولد بخرم برایت یک ساعت شیک سوییسی میخریدم که صفحه گرد سفیدش خطهای ظریف قرمز و سرمهای داشته باشد و بندش چرم سرمهای باشد. برایت گل مریم میخریدم. می گذاشتم اسمهان در مایه حجاز برایمان آواز بخواند و ما مست از اتفاق آغوش باشیم.... تولدت مبارک.... بخوانید...
ادامه مطلب
خوابت را دیدم. دیدم که به تو گفته ام دلتنگم و تو چشمه ای از شعر شدی و جوشیدی. کنار شط بودیم و از شدت زلالی کف اش پیدا بود و تو که شعر می گفتی کلماتت با جوهری لاجوردی کف شط حک می شد و آب رنگش را نمی برد و می خواندی و می خواندی و شعرت تمام نمی شد و نفس کم نمی آوردی و کلمات کف شط قطار می شد و تمام نمی شد و انگار دریا بود، با عمقی کم اما چنان زلال که انگار اصلا آبی نباشد، اما بود و تو بودی و شعرت و ناتمامی و من که در حیرت بودم. دلتنگی رفته بود و فقط حیرت از تو و کلماتت مانده بود... و تو یک نفس و با حرارت می خواندی و کف شط از سفید و لاجوردی پر بود... بخوانید...
ادامه مطلب
برایم نوشته بود: اتمنی لک قرائه سعیده، رغم حزن یبتدی هنا... و من از آن دستخط زنانه بوی دارچین و صندل و نمک دریا را میشنیدم و آن اندوه که وعدهاش را در پیشانی کتابش به من داده بود در تک تک صفحات جاری بود، روی دانه به دانه کلماتی که پیدا بود با وسواس کنار هم چیده، اندوهی که به یک مستی ملایم شبیه بود، در یک صبحگاه خاکستری دمآلود توی بندرگاهی شلوغ اما تمیز و شسته از باران... بخوانید...
ادامه مطلب
می دانم شرایطت طوری شد که لابد نتوانستی مرا به آشنای تان معرفی کنی یا هرچی، این ها مهم نیست، مهم تویی که آسوده باشی و اوضاع برایت به بهترین شکل پیش برود. همین که مراقب خودت باشی کفایت می کند.از این ها که بگذریم نمی دانم چرا مثل اشباح شده ام، قادر! حس می کنم شبیه موجودی شده ام که عینیتش کمرنگ شده یا حتی در مواردی محو شده، موجودی مجرد که به چشم نمی آید، حتی به چشم خودش. شاید چون توی خانه کسی نیست که کمی موجودیتم را به من اثبات کند با صدایی، حرفی، نگاهی. اشیا با صداهای معمول شان به من می گویند که چیزی به اسم زندگی باید ادامه پیدا کند، مثلا یخچال و فریزر با آن غرولندهای گاه و بی گاهشان که شب ها از خواب می پرانندم، یا ماشین لباسشویی که در تب و تاب شستن فریاد می زند که: آذر! تو هنوز هستی و لباس چر...
ادامه مطلب
تفتیده و تشنه مینشینم روی نیمکت گوشهی مغازه تاجفروشی، منتظر دلال ارز، در دل کوچه مروی. دو زن با چادر عربی اما لهجهی کردی مدام تاجها را روی سر میگذارند و در آینه قدی کنار من براندازشان میکنند. زن جوانتر عروس است و آن یکی مادرش. زن با لهجه کرمانشاهی به فروشنده میگوید جدیدترین تاجش کدام است و مرد با لهجه مریوانی جواب میدهد. تاج عروس روی چادر مشکی؟ تاج فقط روی خرمن موها نشان میدهد عیارش را و قشنگیاش را. زن مسن میگوید تو بودی کدام را برمیداشتی؟ تاج سادهتر اما با میانه پهنتر را نشان میدهم. میگوید من هم این را دوست دارم. تاج سالها حسرتم بود و لباس عروس هم. حالا فقط خواب حسرتم شده، خوابی که درهای فروشنده و بلعنده باشد و دیگر برم نگرداند به این هیاهو. بخوانید...
ادامه مطلب
آن جا که می خوانی: آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت... چه قدر صدات جادو می کند هر بار مرا. چند بار از سعدی خوانده ای و آخرینش این بود. امروز روز سعدی است. گوشش می دادم امروز. اگر می خواستی یکی تازه اش را بخوانی کدام غزل را انتخاب می کردی؟ حالت با کدام خوش بود؟ اگر فراغتی بود بخوانش برای من هم. بخوانید...
ادامه مطلب