خرید بک لینک

من کاتب نیستم، نمی شوم...

مگر نه این است که نوشتن انرژی کلمه را هزاران برابر می کند؟ مگر رسمیت کلام از مکتوب بودنش نمی آید؟ مگر نمی گویند هر کلمه ای تا مکتوب نشود اعتبارش در تعلیق و ابهام است؟ مگر به قلم قسم نخورده صاحب کائنات؟ پس این همه درد پیچیده در کلمات چیست که طاقت را طاق می کند و تمام جوارح را فلج؟ همین ها مگر باز نمی دارد آدمی را از نوشتن؟ همین ها مگر مانع نیست که دست بکشی از نوشتن و کلمات را در لایتناهی گم کنی و همه ایده ها و افکار را از اعتبار ساقط کنی؟ تازه مگر خیلی از همین نوشته ها نیست که کلام را مبتذل، دستمالی شده و از ارزش تهی می کند؟

با این همه، حکم نوشتن چیست؟ ننویسی چه می شود مگر؟ خناق می گیری؟ می ترکی از حجم وسواس؟ حرفهای ناگفته دمل می شود و باد می کند تا انفجار مهیبش جهان را از تعفن پر کند؟

بی خیال!

می دانی گاهی وحشت از این درد و افلیج توأمان و گاه ترس از تباه کردن و به گند و ابتذال کشیدن کلمات از نوشتن بازم می دارد و گاه ترس از کم شدن سهمم در انفجار مهیب تعفن!

برچسب: نویسنده: رضا میرزاده تاريخ: چهارشنبه 17 تير 1405 ساعت: 0:44

صفحه بندی