خرید بک لینک

تاملات شرررب-2

بهار! آخ بهار! همدم و همپیمانه خلص و خالص من! تنها تو می دانی حال آن خیابانهایی که شبهای جمعه ما را بغل می کنند، یا آن کوچه هایی که در کنج شان پیاله ها بالا می رود توی اتاقک ماشین محقر من که در آن ساعات سفینه ای است که همه کهکشان را در خودش جا می دهد و تسکین گاهِ همه زخمهای بسته و شکافته ماست، کلینیک فوق تخصصی تسکین و ترمیم زخم مادام آذر و مادام بهار!

این هفته نوبر بود. یعنی هر هفته نوبر است. هر بار ماجرایی که تو ذهن خمرآلودمان با اعوجاجی شیرین و رنگارنگ حک می شود. آن چراغهای عسلی پارک پرنس، آن همه آدم سرخوش و ما سرخوش تر از همه، آن برجهای تمیز، به شدت قدیمی، اما انگار نوی نو! آن باران نرم، آن سنگفرش عین آینه و عطر یاسی که با نسیم گهواره می خورد و تا آن سوی مرزهای جنون می برد و می آورد؛ اینها بود حال این هفته ما و آن گسی نیم شیرین نیم تلخی که هر لحظه پس ترمان می راند از این هاویه دنیا و پیش تر می بردمان به آن بهشت موعود و من همان حوالی پرسه می زدم، وسط بهشت خدا، عریان و رها، شبیه باغ سه لتی لذتهای دنیوی هرونیموس بوش، بی که عریانی بخواهد پرده غرایز بدرد، انگار که نوزادی بودم که هنوز هیچ از رنج تولد بهش نچشانده باشند یا چشانده باشند شمه ای و بعد انداخته باشندش در بهشتی از شیر مادر، شیری که تنها آغوش و لذت محض باشد و چه چیزی بهشتی تر است از ترکیب آغوش و لذت محض؟ ترکیبی مجرد از تفسیر و توضیح، قائم به ذات، خود بسنده، پرسه می زدم همین طور، که با خنده های تو و تینا پرت شدم توی سفینه مان و بعد توی تشک تختم و زندگی در آن ساعات همین قدر که برایت دارم الان می گویم بسیط و موجز و سرراست بود...

برچسب: نویسنده: رضا میرزاده تاريخ: چهارشنبه 17 تير 1405 ساعت: 0:44

صفحه بندی