پاهایم به شدت خستهاند و درد را در خود متراکم نگه داشتهاند، انگار فرسنگها دویدهام، حال آنکه فقط دویدن را مدام خیال کردهام. بس که ذهن ناامنم بدترین سناریوها را ساخته و توی تمامیشان ساعتها قدم زده، خسته ام از زیستن مدام در فجایعی که نبودند و من مدام با ترس و تنلرزه خواستم احتمالشان را دور کنم. می توانستم راحتتر و فارغالبال تر زندگی کنم، اما خودم را سفت کردم همیشه و بر خودم خوشیها را هم بدین سان زهر مار کردم، مثل همین شبها که تنها توی خانه یک تلخی گس را عین زقوم فرو میکشم به معده مادرمردهام و با هوشیاری تمام میایستم و تن و عقل به مستی نمیسپارم. کسی در درونم فریاد میزند: وا بده! من وا نمیدهم.
تا به حال کی دیده می، اینقدر در بطن کسی انباشته شود بی آنکه عقل از او بدزدد؟ با سماجتم خاصیت ذاتی الککل را هم دارم بیاعتبار میکنم.
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده