
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال..... در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال.....» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. هر چه دعا و سوره که از قرآن حفظ بود قبل رفتن خواند. راه نیفتاده باران بلا بارید. پرسید من که از مهمات هرچه به خاطرم آمد خواندم. ندا آمد این بلای تو نیست، جزای دیگری است. س...
ادامه مطلب
از می نزدیمش آبی.......... در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «از می نزدیمش آبی..........» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. هر هوای ابری و سرمای برف آلودی مرا یاد مشهد بچگی هایم می اندازد. برف های طولانی، زمستان های بی پایان، بهار و تابستانی که آن قدر باران می بارید که گویی عجله دارد زودتر به پاییز پربارش بپیوند...
ادامه مطلب
من کاتب نیستم، نمی شوم... اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «من کاتب نیستم، نمی شوم...» هستید، در ادامه این مطلب تازهترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. مگر نه این است که نوشتن انرژی کلمه را هزاران برابر می کند؟ مگر رسمیت کلام از مکتوب بودنش نمی آید؟ مگر نمی گویند هر کلمه ای تا مکتوب نشود اعتبارش در تعلیق و ابهام ...
ادامه مطلب
تأملات شرررب-1 در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «تأملات شرررب-1» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. ظریفی می گفت: تمام لحظات دراماتیک با آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خوانده شکل می گیرد. اصلا کی دیده با نوشیدن شیر، آبمیوه یا آب معدنی لحظه ای شکل بگیرد که در آن عواطف موج بزند؟ حتی وقتی ضدعواطف می خواهی عمل کنی هم...
ادامه مطلب
تاملات شرررب-2 در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «تاملات شرررب-2» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. بهار! آخ بهار! همدم و همپیمانه خلص و خالص من! تنها تو می دانی حال آن خیابانهایی که شبهای جمعه ما را بغل می کنند، یا آن کوچه هایی که در کنج شان پیاله ها بالا می رود توی اتاقک ماشین محقر من که در آن ساعات سفینه ای ا...
ادامه مطلب
تاملات شرررب-3 در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «تاملات شرررب-3» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. توتهای وسط بهار که ته بکشد، یکی دو باران آمیخته به تگرگ که ببارد و آسمان که این رخت رخوت آلود ابر را کنار بگذارد و استخوانهای یخ و تن کرختم که کمی گرما به خود ببینند، بلند می شوم و ماتحت مبارک را به همت متعالی هم ...
ادامه مطلب
تاملات شرررب-4 موضوع «تاملات شرررب-4» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی میکنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. توی سفینه مان قرار نبود این طور خبر از تلخی باشد. تینا گفت تو می روی آمریکا، بهار! و سفینه توی یک سیاهچاله فضایی گیر کرد. من کلی نوشیده بودم، آماده بودم لایعقل شوم، اما در برابر مسستی مقاومت کردم ...
ادامه مطلب
هر هوای ابری و سرمای برف آلودی مرا یاد مشهد بچگی هایم می اندازد. برف های طولانی، زمستان های بی پایان، بهار و تابستانی که آن قدر باران می بارید که گویی عجله دارد زودتر به پاییز پربارش بپیوندد! شاید باورت نشود، مشهد بچگی های من ده ماه در سال بارندگی داشت: از شهریور بگیر تا خرداد سال بعد! هوا همیشه خنک بود حتی در چله تابستان. مشهدی ها کمتر با کولر آبی روی پشت بام که در شهرهایی مثل تهران رایج بود، آشنایی داشتند. ما کولر نداشتیم، اما خنکای نسیم همیشه مور مور می انداخت توی تن مان. الان اما مثل خیلی جاهای دیگر بارندگی به سه چهار ماه رسیده. چه شد که این یادم افتاد؟ هوای ابری و سرمای برف آلود امروز تهران باعثش بود و دوستی نویسنده که از مشهد زنگ زد و گفت برای مجموعه داستانهای شهر یک کار کوتاه از من می...
ادامه مطلب
برایم نوشته بود: اتمنی لک قرائه سعیده، رغم حزن یبتدی هنا... و من از آن دستخط زنانه بوی دارچین و صندل و نمک دریا را میشنیدم و آن اندوه که وعدهاش را در پیشانی کتابش به من داده بود در تک تک صفحات جاری بود، روی دانه به دانه کلماتی که پیدا بود با وسواس کنار هم چیده، اندوهی که به یک مستی ملایم شبیه بود، در یک صبحگاه خاکستری دمآلود توی بندرگاهی شلوغ اما تمیز و شسته از باران... بخوانید...
ادامه مطلب
خب، دیگر برمیگردیم به صبح های جمعه طلایی جیحونی و کارونیمان، جایی که صبح وقتی آدم از فراز یک بالکن به همسایگانش سلام میدهد جوابش را با فاک یو! میدهند و طرف که از قضا حاضرجواب است و شاید هم آن فیلم که مشابه چنین صحنهای را دارد، دیده است، در پاسخ میگوید: فاک یو تو عزیزم! و ما این پایین توی حیاط به این حجم از خشم پیچیده در علاقه میخندیم، آن قدر میخندیم تا مثل فیلمهای دسیکا کمدی از شدت کمدی بودنش به تراژدی بدل شود. حقیقت تلخ این است که در این شهر همه ما قابلیت این را داریم جای هریک از این همسایهها باشیم و به رکیکترین شکل ممکن به هم ابراز ارادت کنیم! تلختر این که همه روزمرگی ما همین است! به طرز مشکوکی مدام داریم بیهوا و بیاختیار وسط فیلمهای دسیکا بازی میکنیم. لعنت به این حجم از نئورئالیسم کوفتی! ...
ادامه مطلب
بله، بله، جناب قدرقدرت! آذرِ شما همچنان راسته ی کارون را عصرها پیاده تا پایین گز می کند و اشیاء کوچک و ارزان برای کلکسیونش می خرد و چه قدر مشامش قوی شده برای کشف انواع خوراکی ها؛ میوه، سبزی ها، نان ها و کلا غذاها. عطر غذاهای خانگی، آه! روز جمعه ای توی آن چسبناکی هوای دودآلود و مرطوب، عطر ماندگی خرماخارک را فهمید و دید که چه بوی سکرآوری دارد خرما وقتی توی فضای بسته ی تاریکی برای چند روزی به حال خودش می ماند، وقتی چشیدش تلخی و شیرینی آمیخته به گسی اش برای این دخترک فضول جذاب بود و انگار آشنا. یاد نخلستان هایی افتاد که با تو عمری گشته بود، نگشته بود؟ پس چرا این همه توی گوشت و خونش، در حافظه ی تمام سلولهاش این تصویر جا خوش کرده است؟ و این عطر خرمایی که تخمیر شده که آدم را توی هزارتویی نمناک و تا...
ادامه مطلب
قادر؟ آه که چه قدر تشنهی سیریناپذیر صدا زدن اسم توام! اگر مجالام بود آنقدر بیوقفه صدات میکردم... آنقدر که نفسام بند بیاید.عزیزم، میدانی چه روحی در من دمیدی با صدات؟ با آن شعرهات که اکسیر شیدایی مناند؟قادر؟ آنقدر شوقات در من سر به فلک میکشد که گاه زبانام تاب گفتناش ندارد. صدای تو، کلماتات مرا از این خفقان دلتنگی نجات داد. شاید باور نکنی، اما واقعا جان گرفتهام از شنیدنات... من کمطاقتِ تنگحوصله تنها با صدای تو رنگ حیات میگیرم و نشانی از زنده بودن مییابم...ممنونم یکدانهی من... ممنونم سودای من... قادر من... بخوانید...
ادامه مطلب
قادر؟ آخ که چه قدر تشنهی صدا زدن توام. آنچنان عطش دامنگیر و پیشرونده ای است در من برای صداکردن اسمت که نمی توانی تصور کنی. این مدام خواندنات، نرم، پر آه، بیهوا و پر از شهوتِ شنیدنِ «بله، جانم!» های مکرر از تو! لعنت به تو که هر چه دورتر میروی در من بیشتر می جوشی، بی آن که خودت بخواهی!این کتاب عبدالرحمن منیف عجب معجونی است، قادر! خوانده ای تو؟ همین «اشجار و اغتیال مرزوق» را میگویم. همین که عین حکایت سندباد بحری هزار و یکشب مرا دیوانهی خود کرده، قادر.در جایی از کتاب یکی از قهرماناناش از عشقی میگوید که یک زن در دل مرد شعلهور میکند، از این که زن، و به عقیدهی من مرد هم، در دل محبوباش دردی را بیدار میکند که هیچ کس دیگر را توان و جرأتاش نبوده... تو برای من همان بیدارگر دردی هستی که از ازل معطل تلنگر...
ادامه مطلب
دارم کارها را جمع و جور می کنم. امروز سرم حسابی شلوغ است. کارهای بیمارستان یک طرف، جلسه با انجمن ادبی طرف دیگر، تحقیقی که خیلی وقت است داریم انجام می دهیم هم رویش، به علاوه بازنویسی رمان که این گوشه و کنارها می کنم و یادداشت هایی که به روزنامه می دهم. تا هفته ی بعد کلی کار تحویل دادنی هست و بعدش شاید یک هفته ای را بروم پیش مامان. نیاز دارم بعد از دو سال که کمی برگردم به خانه ی بچگی ها و شاید اصلا توی همان رختخواب بخوابم و همان بالش ها را بغل کنم.بیشتر انرژی ام در این دو سال صرف دویدن و خشم و دلتنگی و فروخوردن بغض شد، به چیز دیگری معطوف کنم. بخوانید...
ادامه مطلب
دلم تنگ شده. دلم برای چیزهایی تنگ شده که تا به حال هیچ وقت نداشته ام شان: تو، یک خانه ویلایی بزرگ و آشپزخانه ای مجزا و خورش قیمه بادمجان که به عمرم نخورده ام و کلی مهمان که از ظهر بیایند و شب هم نروند، یا بروند و من و تو را در خلوتی پرهیجان تنها بگذارند... دلم برای آذر خودم تنگ شده و قادری که این دو سال اخیر شناخته ام و دوستش دارم. دلم تنگ شده برای وقتی که تو بهانه نمی گرفتی، قهر نمی کردیم و خورش بادمجان برایم ضرر نداشت و تو شعرهای نزار و آدونیس توی گوشم زمزمه می کردی و من غذاها را پر از ادویه های گرمسیری می کردم. دلم تنگ است برای باغی که با هم نداشته ایم، انارهایی که نچیده ایم، قایم باشک بازی هایی که نکرده ایم. دلم تنگ است برای قادری که این همه از خشم و لجاجت پر نیست، آذری که این همه غرورش ...
ادامه مطلب
رمان تازه را می توانستم با تکیه به این همه فاجعه ی زندگی خودم بنویسم. می توانستم. اما من پیرتر و دورتر از آن ام که دیگر بتوانم خودم را دستمایه ی داستان ام کنم. اگر می توانستم شاید سریع تر پیش می رفتم....
ادامه مطلب
این طور تداخل اتفاقات و این روی هم افتادن هزار نقطه ی شانس روی یک اتفاق، توی فیلم و داستان هم توی ذوق می زند. همه جا می زند اصلا. اما فکرش را بکن؛ من افتاده ام روی دور یک بیچارگی درمان ناپذیر که هزار ...
ادامه مطلب
دیدم دیگر دارم خیلی ناله می کنم از جور طبیعت و حوصله سربر شده ام. آخر حیف نیست وسط این باران پاییزی که همیشه شسته روح و روان مرا از غصه های ناتمام بگویم؟دیدم توی دل این شهر پر از دود غبار چه غنیمتی ا...
ادامه مطلب
می شود به رفتن فکر کرد؟ فکر می کنم و دنبال اش هستم. تنها چیزی که متزلزل ام می کند این است که نبودن ام زندگی را برای کسی سخت کند. خوب که نگاه می کنم می بینم نیست آن قدرها. همان طور که من بی آنها می توانم، آنها هممی توانند. در فکر یک روش ام فقط؛ آرام و بی درد و قطعی و تمام....
ادامه مطلب
می دانی، حالا بیش از هر وقت دیگری مطمئن ام که مریض ام. مطمئن ام که آدم های دور و برم را هم مریضکرده ام. واقعا مثل یک بیماری واگیر افتاده ام به جان همه آدمهای نزدیک ام. آنچه این مدت از سر گذراندم جز ف...
ادامه مطلب