گم در مه

متن مرتبط با « meaning» در سایت گم در مه نوشته شده است

.... که ای خمارکش مفلس شراب زده........

  • نیلوبلاگ

    یکی از بهترین عطرهای دنیا مال توتونی است که تو شراب خیسانده باشند؛ مثل عطر سیگار لیلا! سیگار سناتور می کشد، شرابی اش را. لم می دهد روی کاناپه و جنگل موهاش صورتش را بغل می‌ کند و بی عار می خندد و بوی شراب و رطب اطرافش را پر می کند. همیشه از آن عطرهای تلخ می زند که من هم یکی اش را دارم که توش صندل و مریم و چوب را در هم آمیخته اند. شلوار سندبادی به پا و تاپ کوتاه نخی به تن لش می کند روی مبل و دنیا را به تخم می گیرد.-ما بالاخره میریم عمان!+من میخوام برم مصر! یا مراکش!-یه چیزی بگو بگنجه مادرقح..به!+ا...

    ادامه مطلب
  • جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال.....

  • نیلوبلاگ

    هر چه دعا و سوره که از قرآن حفظ بود قبل رفتن خواند. راه نیفتاده باران بلا بارید. پرسید من که از مهمات هرچه به خاطرم آمد خواندم. ندا آمد این بلای تو نیست، جزای دیگری است. ساکن و صبور بنشین تا به وقتش که ان الله مع الصابرین....صبور نبود. صبر بلد نبود. اما آموخت...ما ناشکرِ بودنت نبودیم ونیستیم. هر لحظه حرف زدن با تو موهبتی است بی تکرار و قدر دنیایی می‌ارزد... شاید این امتحانِ تو باشد حاجی! و ما اشتباهی داریم پای این همه سؤال سخت و بی جواب، جواب می نویسیم؛ مهمل و از در و بی در! گناه ما چیست؟ قدر می...

    ادامه مطلب
  • از می نزدیمش آبی..........

  • نیلوبلاگ

    هر هوای ابری و سرمای برف آلودی مرا یاد مشهد بچگی هایم می اندازد. برف های طولانی، زمستان های بی پایان، بهار و تابستانی که آن قدر باران می بارید که گویی عجله دارد زودتر به پاییز پربارش بپیوندد! شاید باورت نشود، مشهد بچگی های من ده ماه در سال بارندگی داشت: از شهریور بگیر تا خرداد سال بعد! هوا همیشه خنک بود حتی در چله تابستان. مشهدی ها کمتر با کولر آبی روی پشت بام که در شهرهایی مثل تهران رایج بود، آشنایی داشتند. ما کولر نداشتیم، اما خنکای نسیم همیشه مور مور می انداخت توی تن مان. الان اما مثل خیلی جا...

    ادامه مطلب
  • شوق را بر صبر قوت غالب است.....

  • نیلوبلاگ

    امروز صبح صدایی توی گوشم آن غزل سعدی را در حدی و پهلوی سه گاه می خواند و دیوانه ام می کرد... این غزل سعدی که مطلعش چنین است: پای سرو بوستانی در گل است....جانم برایت بگوید که آذر خیلی جوانی نکرده است. شاید بخشی از قضیه به این دلیل باشد که نوجوانی هم نکرده تا به جوانی که مرحله بعد است برسد. از وقتی یادش می آید ترسیده از همه چیز و به خصوص از آینده، و به همین خاطر به اولین آدمی که سر راهش سبز شد، گفت بله و زن زندگی او شد. نفهمید چطور باید در آغوش رفت و در آغوش کشید، یعنی طول کشید تا بفهمد، چند سال ط...

    ادامه مطلب
  • کل عام و انت حبی....

  • نیلوبلاگ

    اگر قرار بود هدیه تولد بخرم برایت یک ساعت شیک سوییسی میخریدم که صفحه گرد سفیدش خطهای ظریف قرمز و سرمهای داشته باشد و بندش چرم سرمهای باشد. برایت گل مریم میخریدم. می گذاشتم اسمهان در مایه حجاز برایمان آواز بخواند و ما مست از اتفاق آغوش باشیم.... تولدت مبارک.... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حتی یذوق منه کاسا من الکرامه.....

  • نیلوبلاگ

    خوابت را دیدم. دیدم که به تو گفته ام دلتنگم و تو چشمه ای از شعر شدی و جوشیدی. کنار شط بودیم و از شدت زلالی کف اش پیدا بود و تو که شعر می گفتی کلماتت با جوهری لاجوردی کف شط حک می شد و آب رنگش را نمی برد و می خواندی و می خواندی و شعرت تمام نمی شد و نفس کم نمی آوردی و کلمات کف شط قطار می شد و تمام نمی شد و انگار دریا بود، با عمقی کم اما چنان زلال که انگار اصلا آبی نباشد، اما بود و تو بودی و شعرت و ناتمامی و من که در حیرت بودم. دلتنگی رفته بود و فقط حیرت از تو و کلماتت مانده بود... و تو یک نفس و با ...

    ادامه مطلب
  • دستم اندر ساعد ساقی......

  • نیلوبلاگ

    برای من نوشته که زنی ممسک ام. واقعا هم ممسک ام در مراوده با آدم ها، وگرنه شاید دوستان بسیاری می داشتم و ساعت های شبانه روزم از آنها پر بود. راست می گوید که ممسک ام در معاشرت و این سال ها خست ام بیش تر هم شده. سخت گیر شده ام. ممکن است در طی روز ساعت های زیادی را با ملت بگذرانم و از در و بی در بگویند، اما این که اسمش معاشرت نیست، صرفا مکالمه است و شاید اغلب اوقات مکالمه ای معطوف به معنا و هدف خاصی هم نباشد.قبول دارم که حتی در مراوده با خانواده هم ممسک ام. مادرم و خاله هایم را دورتر از قلمرو خودم ر...

    ادامه مطلب
  • کیف....؟

  • نیلوبلاگ

    و کیف یمکننی ان اربح المعرکه؟.......

    ادامه مطلب
  • شنو یعنی؟

  • نیلوبلاگ

    شنیده ای که می گوید: مرا به کار جهان هرگز التفات نبود؟ و بعد می گوید: رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست؟...

    ادامه مطلب
  • لا تدری...

  • نیلوبلاگ

    در ادامه گفته: نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من خمار صد شبه دارم شرابخانه کجاست؟ و تو چه دانی خمار صد شبه چیست؟...

    ادامه مطلب
  • اندوه دل نگفتیم الا یک از هزاران....

  • نیلوبلاگ

    برایم نوشته بود: اتمنی لک قرائه سعیده، رغم حزن یبتدی هنا... و من از آن دستخط زنانه بوی دارچین و صندل و نمک دریا را میشنیدم و آن اندوه که وعدهاش را در پیشانی کتابش به من داده بود در تک تک صفحات جاری بود، روی دانه به دانه کلماتی که پیدا بود با وسواس کنار هم چیده، اندوهی که به یک مستی ملایم شبیه بود، در یک صبحگاه خاکستری دمآلود توی بندرگاهی شلوغ اما تمیز و شسته از باران... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • تا مقصد می خوابم.....

  • نیلوبلاگ

    می دانم شرایطت طوری شد که لابد نتوانستی مرا به آشنای تان معرفی کنی یا هرچی، این ها مهم نیست، مهم تویی که آسوده باشی و اوضاع برایت به بهترین شکل پیش برود. همین که مراقب خودت باشی کفایت می کند.از این ها که بگذریم نمی دانم چرا مثل اشباح شده ام، قادر! حس می کنم شبیه موجودی شده ام که عینیتش کمرنگ شده یا حتی در مواردی محو شده، موجودی مجرد که به چشم نمی آید، حتی به چشم خودش. شاید چون توی خانه کسی نیست که کمی موجودیتم را به من اثبات کند با صدایی، حرفی، نگاهی. اشیا با صداهای معمول شان به من می گویند که چ...

    ادامه مطلب
  • ---

  • نیلوبلاگ

    تو رفته ای حمام. زیر دوشی که صدات می زنم و از لای در با تو حرف می زنم. این رؤیایی است که خیلی از روزها سراغم می آید. ساعاتی از روز واقعا حس می کنم آن جا توی حمامی و من به بهانه ای از لای در دزدانه نگاهت می کنم. می بینم که گرم خواندن آوازی هستی، سرخوشی و همین که صدای زمزمه ات از توی حمام نرم و آرام می آید بیرون و همه جای خانه پخش می شود، به من می گوید که زندگی هنوز ارزش زیستن دارد... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • در اندرون من خستهu200cدل ندانم.....

  • نیلوبلاگ

    تفتیده و تشنه مینشینم روی نیمکت گوشهی مغازه تاجفروشی، منتظر دلال ارز، در دل کوچه مروی. دو زن با چادر عربی اما لهجهی کردی مدام تاجها را روی سر میگذارند و در آینه قدی کنار من براندازشان میکنند. زن جوانتر عروس است و آن یکی مادرش. زن با لهجه کرمانشاهی به فروشنده میگوید جدیدترین تاجش کدام است و مرد با لهجه مریوانی جواب میدهد. تاج عروس روی چادر مشکی؟ تاج فقط روی خرمن موها نشان میدهد عیارش را و قشنگیاش را. زن مسن میگوید تو بودی کدام را برمیداشتی؟ تاج سادهتر اما با میانه پهنتر را نشان میدهم. میگوید من ه...

    ادامه مطلب
  • ...

  • نیلوبلاگ

    وای بر آنان که تهران بیایند و به ما سری نزنند......

    ادامه مطلب
  • آغوش تو غربتم را وطن....

  • نیلوبلاگ

    این اصلا تصادفی نیست. توطئهای در کار است. دنیا کمر به دیوانه کردنم بسته. روزی شانزده ساعت کار، دو ساعت رانندگی، دو ساعت گیجی پای تلویزیون و چهار ساعت خواب. کارم چنان سرسام آور شده که مجال خوردن آب ندارم و از کم آبی همین دیروز غش کردم. آغوش دلم میخواهد؛ حریصترین زنانام به همآغوشی و محرومترین شانام. این دیگر چه منطقی است که نیازی و تأمین نشدنش هر دو یک جا جمع شوند و فوران کنند؟ بخوانید...

    ادامه مطلب
  • لو تعرف کیف اشتقت لک...

  • نیلوبلاگ

    بیست و دو سال پیش، توی بالکن دانشکده و پاویون پرستاری که توی باغ بیمارستان ملکه پهلوی سابق بود، دختری خام و سودایی در ساعات استراحت کوتاهش، میایستاد به نوشیدن چای و از انبوه درختانی که باغ را تاریک کرده بودند در حیرت بود. فکر میکرد چهطور پرستاری خواهد شد و چهطور زنی. هنوز خیلی منظم نمینوشت، هنوز ادبیات انگلیسی نخوانده بود و هنوز درست نمیفهمید نوازش و آغوش چه معنایی دارد.دیروز دوباره بعد از دو دهه روی آن بالکن که حالا شده بود ساختمان پذیرایی از بیماران خارجی، ایستاده بود و از قضا در ساعت استراحت ...

    ادامه مطلب
  • ابوس عینک....

  • نیلوبلاگ

    عزیزم، اول این را بگویم که دلتنگی من بر خلاف عادتم به نوشتنش، گهگاهی نیست، مدام است. امری است جاری و بیتعطیل. دوم اینکه اینجا که مینویسم قواعد را و آداب نگارشی و علائم و فلان و بهمان را رعایت نمیکنم، باز هم بر خلاف عادتم، چون پیش تو ترتیب و آداب جستن را روا نمیدانم. سوم اینکه الان که مینویسم جای تو در صندلی کناریام در کافهای خالی است که همیشه توی عصرهای تعطیلی جای من است، پناهگاه من. نگفتم روبهروی من، چون تو را در کنارم خوشتر دارم، در حالی که مجال نجوا در گوش هم برای مان فراهم است و صدای تو مرا ...

    ادامه مطلب
  • اقرا لی...

  • نیلوبلاگ

    خط و ربط کتاب خواندنم را گم کردهام. بابالشمس را باید از اول بخوانم. روی مبل کنارت مینشینم و سر روی شانهات میگذارم و بنا میکنم به خواندن. آرام آرام تو شروع می کنی برایم بخوانی و صدایت همیشه و همهجا اغواگری و آرامش را توأمان دارد... بخوانید...

    ادامه مطلب
  • لنکتب شعرا معا....

  • نیلوبلاگ

    الان که برایت می نویسم تازه بعد از ده روز فراغتی حاصل شده و مغزم برای کنار هم چیدن کلمات راهی باز کرده است. در طی این مدت شوق فوران می کرد اما ذهن و دست با هم راه نمی آمدند و همگام نمی شدند تا آن همه را روی صفحه بیاورم. می دانی قادر، من خیلی در نوشتن عینی گراتر از قبل شده ام، هم در نوشتنِ وصف شوق، به آوردن مصداق های عینی اش بیش تر فکر می کنم و هم در داستان نویسی این گونه شده ام و هم در نوشتن آن یادداشت ها و مرورها برای مطبوعات. فکر می کنم چه قدر چخوفی نگاه کردن به زندگی لازم است برای بقا، همان ط...

    ادامه مطلب