گم در مه

متن مرتبط با «مرا» در سایت گم در مه نوشته شده است

مرا خود با تو چیزی در میان هست..........

  • نیلوبلاگ

    اگر کسی تنها محرمش تو باشی، به این معنا که تنها پیش تو خود واقعی اش را عیان کند، پیش تو وحشی شود، پیش تو ذوق و شوقش را نشان دهد، پیش تو ضعف هاش را رو کند، از ترس هاش بگوید، از عجزهایش، حتی اگر مخاطب این ترس و عجز و فروبستگی تو باشی، از دارایی اش، از تشنگی اش، از شهوتش برای آغوش گرفتن و بوسیدن، از خرابکاری هایش، از خطاهایش، از خشمش، ناامیدی اش، از غمش، از دلتنگی اش، از تمنای تن، از خواهش بی حد و حصر هم آغوشی که در او می جوشد، از روزمرگی ها، از همه ی مگوهای زندگی اش، از همه خاطراتش بی سانسور و سرک...

    ادامه مطلب
  • بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست......

  • نیلوبلاگ

    تو که نباشی، در که ببندی، مرا نشنوی، انگار هیچ کس در جهان نیست.......

    ادامه مطلب
  • ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک...

  • نیلوبلاگ

    آخ قادر! چه سالهای نزیسته ای با تو دارم! چه نزیسته سالهایی که همه را متراکم توی سینه نگه داشته ام تا در وقتی مقتضی این داد را مبسوط از تو بستانم. سالهایی که همه بی تو گذشته و دوباره باید با تو تجدیدشان کرد؛ آن پیاده روی های درازدامن در طول خیابان انقلاب یا ولیعصر یا امیرآباد، آن بوسه های پنهانی روی نیمکت هایی که سر راه و نیمه راه مان گذاشته اند، آن سیر نشدن از لب هایی که معطرند به بوی خاص تن تو، بویی که مطلقا مال توست، برآمده از سلول های توست و جای دیگری نمی توان یافت اش. آن طعم دهان ات هم همین ...

    ادامه مطلب
  • ای دل تنگ مرا با لب تو حق نمک...

  • نیلوبلاگ

    آخ قادر! چه سالهای نزیسته ای با تو دارم! چه نزیسته سالهایی که همه را متراکم توی سینه نگه داشته ام تا در وقتی مقتضی این داد را مبسوط از تو بستانم. سالهایی که همه بی تو گذشته و دوباره باید با تو گذران شان را تجدید کرد؛ آن پیاده روی های درازدامن در طول خیابان انقلاب یا ولیعصر یا امیرآباد، آن بوسه های پنهانی روی نیمکت هایی که راه و نیمه راه مان گذاشته اند، آن سیر نشدن از لب هایی که معطرند به بوی خاص تن تو، بویی که مطلقا مال توست، برآمده از سلول های توست و جای دیگری نمی توان یافت اش. آن طعم دهان ات ه...

    ادامه مطلب
  • همیشه در مراجعه!

  • نیلوبلاگ

    خب دیگر دخترجان! بلند شو و کمرت را سفت ببند برای مجادله های تازه. حقیقتا گل گفت: زنده بودن که خود مجادله است.xa0جالب است کهxa0بعد از آن عشق بازی های کوتاه و نیمه کاره، افتادی دوباره توی قطار وحشت وراهی هم...

    ادامه مطلب
  • این درد مرا می کشد

  • نیلوبلاگ

    این غم ذره ذره مرا خواهد کشت. می دانم که از این رها نخواهم نشد. نمی توانم. تو دور باش از من. اما این برای تو شاید چاره کار باشد، برای من نیست. انگار انرژی تمامی آنها که عاشق شان بوده ام در تو جمع شده ...

    ادامه مطلب
  • بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست

  • نیلوبلاگ

    آذر، آذر جانم، آذر خانم، که البته خودت آن قدرها هم این خانمی را قبول نداری، خیال نکن که ازت کنده شدم، یا تو از من می توانی کنده شوی. خواهی نخواهی وصله ی جانی آذر جانم؛ مخصوصا حالا که دارم عین تو می زنم زیر بساط کار و بار و آن لباسی را به تن می کشم که یک عمر آرزوی پوشیدن اش را داشتم. حالا من تماما تو شده ام. زیر پوست ام رفته ای و جلو آینه آن موهای سیاه ات را به من داده ای و آن ابروهای پهن ات را و آن چشم های درشت و چشمخانه های گود. حتا دارم عین تو لاغر می شوم، بی آن که بخواهم، نه این که نخواهم، ک...

    ادامه مطلب
  • این پنهان مرا در جان و تن

  • نیلوبلاگ

    رو به روی من نشست توی جلسه ی نقد و رک و راست گفت که خودسانسوری می کنم. سر فرود آوردم و توی دفترچه ام نوشتم« خودسان...» بعد دیدم نمی توانم حتا کلمه را تمام کنم. اصلا بحث محذوریات ادب و اخلاق، یا عرف نیست که البته مرز این ها را هم نمی توان قطعیت داد، که برای من بحث چیزی میان آذر بودن و نبودن است. آذری که من باشم و نخواهد پرده روی پیکرش بکشد، همانی نیست که می خواهد مجمع ایده آل ها باشد؛ قد بلند و لاغر و خوش مشرب و شوخ و شنگ. آذر عریان قدش یک و شصت است و کمی چاق، درون گرا و خجالتی است و خیلی شوخی ب...

    ادامه مطلب