گم در مه

متن مرتبط با «این» در سایت گم در مه نوشته شده است

این طور نه!....

  • نیلوبلاگ

    نه! خواهش میکنم این طور تنبیهم نکن، قu200d...! لطفا اینطور با دوری کردن از من تنبیهم نکن، لطفاً نکن، قu200d... ! لطفا......

    ادامه مطلب
  • سر از این خمار مستی...

  • نیلوبلاگ

    قادر؟ آخ که چه قدر تشنهی صدا زدن توام. آنچنان عطش دامنگیر و پیشرونده ای است در من برای صداکردن اسمت که نمی توانی تصور کنی. این مدام خواندنات، نرم، پر آه، بیهوا و پر از شهوتِ شنیدنِ «بله، جانم!» های مکرر از تو! لعنت به تو که هر چه دورتر میروی در من بیشتر می جوشی، بی آن که خودت بخواهی!این کتاب عبدالرحمن منیف عجب معجونی است، قادر! خوانده ای تو؟ همین «اشجار و اغتیال مرزوق» را میگویم. همین که عین حکایت سندباد بحری هزار و یکشب مرا دیوانهی خود کرده، قادر.در جایی از کتاب یکی از قهرماناناش از عشقی میگوید...

    ادامه مطلب
  • زندگی نیست این...

  • نیلوبلاگ

    عزیزم، این اسمش زندگی نیست. این فوق فوقش، در خوش بینانه ترین حالت ممکن، یک تحمل طولانی است. یک تحمل خیلی خیلی طولانی......

    ادامه مطلب
  • کو شفایی این کر و کور شده را؟

  • نیلوبلاگ

    ای دامن بلند آرزو که آذر از تو دست برنمی دارد تا کجا کشیده شده ای؟ کاش بگویی که این شوریده تکلیف خودش را بداند. شاید که نخواهد این طور تا ته دنیا بیاید دنبال ات.امروز بهم گفت مریضی. گفتمxa0مریض ام. مریض...

    ادامه مطلب
  • این درد مرا می کشد

  • نیلوبلاگ

    این غم ذره ذره مرا خواهد کشت. می دانم که از این رها نخواهم نشد. نمی توانم. تو دور باش از من. اما این برای تو شاید چاره کار باشد، برای من نیست. انگار انرژی تمامی آنها که عاشق شان بوده ام در تو جمع شده ...

    ادامه مطلب
  • اینجا نبودن

  • نیلوبلاگ

    می شود به رفتن فکر کرد؟ فکر می کنم و دنبال اش هستم. تنها چیزی که متزلزل ام می کند این است که نبودن ام زندگی را برای کسی سخت کند. خوب که نگاه می کنم می بینم نیست آن قدرها. همان طور که من بی آنها می توانم، آنها همxa0می توانند. در فکر یک روش ام فقط؛ آرام و بی درد و قطعی و تمام....

    ادامه مطلب
  • این راه بی نهایت

  • نیلوبلاگ

    خسته ام. نمی شود راهی پیدا کرد توی این همه کابوس؟ چرا نمی شود آدم هر طور که می خواهد باشد بعضی چیزها. واقعا نه همه چیز. فقط بعضی چیزها. نمی خواهم توی این قالب بمانم. اما دستی فشارم می دهد و می چپاندم ...

    ادامه مطلب
  • این پنهان مرا در جان و تن

  • نیلوبلاگ

    رو به روی من نشست توی جلسه ی نقد و رک و راست گفت که خودسانسوری می کنم. سر فرود آوردم و توی دفترچه ام نوشتم« خودسان...» بعد دیدم نمی توانم حتا کلمه را تمام کنم. اصلا بحث محذوریات ادب و اخلاق، یا عرف نیست که البته مرز این ها را هم نمی توان قطعیت داد، که برای من بحث چیزی میان آذر بودن و نبودن است. آذری که من باشم و نخواهد پرده روی پیکرش بکشد، همانی نیست که می خواهد مجمع ایده آل ها باشد؛ قد بلند و لاغر و خوش مشرب و شوخ و شنگ. آذر عریان قدش یک و شصت است و کمی چاق، درون گرا و خجالتی است و خیلی شوخی ب...

    ادامه مطلب
  • باید رفت

  • نیلوبلاگ

    بلاگفا حسابی مرا آزرده. اعتمادم را از بین برده. نمی شود که یکهو حجم زیادی از نوشته هات را بپراند و بعد مدعی همراهی باشد. وقتی نوشته های خاصی بپرد که دیگر غرض ها بیش تر رو می شود. دارم کم کم می روم از این جا. شاید باز اگر عرصه تنگ شود برگردم و چیزکی بنویسم، اما دیگر ماندن در خانه ای که توش پرده های حایل فرو ریخته لطفی ندارد. از این پس در این آدرس بیش تر خواهم نوشت: foggyloss.blogspot.comxa0...

    ادامه مطلب